سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
امروز: جمعه 100 اردیبهشت 3

شرمگینم از روز های سپید جوانیت که به پایم سیاه شد .

شرمگینم از نگاه مهربانت که پرده پرده ، بدیهایم را پوشاند .

شرمگینم از لبخند زیبایت که هیچگاه نگذاشت ناراحتیت را درک کنم .

شرمگینم از دست های زیبای ظریفت که در گذر عمر بهر من پینه بستند .

شرمگینم از موهای سیاهت که با شمار روز ها سفید گشتند .

شرمگینم از بودنم .

ببخش اگر کوچک ترین بودم در برابر عظمتت .

ببخش اگر نگاهم تحمل نگاهت را نداشت که نگاهم آنچنان کوچک است که در برابر نگاهت خرد می شود .  می شکند ، از هم می پاشد .

ببخش اگر ندانستم که بودی .

ببخش اگر هنوز نتوانسته ام بفهمم .

چشمان اشک آلودم را ببخش اگر نتوانستم حتی یک بار سیر نگاهت کنم .

زبان توان وصف درونم را ندارد که زبان از جنس آدم است و دل از جنس خدا . چگونه شرح دهم که درون از خجالت رویت چنان هرمی دارد که دل سنگم را نیز آب کرده است .

مادرم ، اگر تمام ثانیه های زندگیم را نیز به جبران این همه بزرگواریت صرف کنم باز هم نخواهم توانست تنها و تنها یک قطره ی اشکت را جبران کنم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/4/13 و ساعت 10:21 عصر | نظرات دیگران()

سلام

دوستان عیب من بی دل گریان شده ام از دست دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو آمدی و من از خود به درک اصلا من نمیدونم چرا تو این کنکور یک نفر هم نمی گه من بد دادم . هر چی می گم بابا مگه لگاریتم چهار ممیز هفتاد و پنج نمی شه بدیهیات تصوری ؟ فقط بهم می خندن . می گم بابا مگه سعدی نمی گه : پیر مرد یل جهان دیده  ..... زیر تستای منطق زاییده ؟ اونوقت شما می گین من کنکورو خوب دادم ؟ هرچی می گم عزیز من تمام فرمول های ریاضی در جریان جامعه پذیری به توان صد می رسند و لوب آهیانه رو اگر تقسیم بر آقا محمد خان قاجار بکنیم جواب میشه جمله مجهولی بدون مفعول ناگذر یا حتی اگه بیایم تمام آرایه های شعر های ایرج میرزا رو  به توان سن بلوغ دختران دوسال زودتر از پسرهاست ، بازم میخندن . آخه شما کهاهل فهمید بگید مگه اینطورنیست که صنعات خمس همون احکام ثلاثه ؟ اصلا اگه آأم یه نخود عقل داشته باشه می فهمه که ثالث و خمس با هم برابرند اونوقت اینا می گن نه . تازه اینا که خوبه زنگ زدم به یکیشون ، برگشته می گه : اون شعری که تو ادبیات عمومی اومده بود برا میرزاده عشقیه . یکی نیست بگه آخه بی سواد شعر : حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ...... کجاش برا میرزاده عشقی ؟ بابا خود مولوی داره تو شعر اسمشو داد میزنه اونوقت می گن فلانی .

اوه اوه ولی یه سوال اومده بود که به جا سه تا گزینه چهار تا گز ینه داشت نوی عربی عمومی هم بود . درست یادم نیست ولی یه جوری راجع به مشتق گیری و تساعد هندسی بود ......

خلاصه که الان حالم یه ذره خوب نیست باید برم بخوابم حالم بیاد سر جاش .

                                          ..................................................

پ.ن : این یادداشت رو دقیقا بعد کنکور نوشتم ولی امروز گذاشتمش رو وب .    


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 86/4/11 و ساعت 4:19 عصر | نظرات دیگران()

قصد داشتم بهد از یک ماه متنی از خودم بگذارم . اما هنگامی که دیشب پرتو هایی از کتاب آفتاب در حجاب سید مهدی شجاعی را مرور می کردم ، اندیشیدم چه قلمی می تواند در وصف عاشورا شیوا تر از قلم او باشد ؟ سخن را کوتاه می کنم تا شما پاره ای ازپرتو هفتم این کتاب شور انگیز را از نظر خویش بگذرانید :

تو اکنون با این حال و روز باید فریاد العطش کودکان را بشنوی و تاب بیاوری . باید تشنگی را در تار و پود وجود بچه ها ببینی و به تسلایشان بنشینی . باید تصویر کوثر را در آیینه ی نگاهت بخشکانی تا بچه ها با دیدن چشم های تو به یاد آب نیفتند .

اما از همه ی این ها مهمترو در عین حال سخت تر و شکننده تر آن است که نگذاری آتش عطش بچه ها از خیام به بیرون سرایت کندو توجه ابوالفضل رابزانگیزد ، نگذاری طنین تشنگی کودکان به گوش عباس برسد .

چرا که تو عباس را می شناسی و از تردی و نازکی دلش خبر داری . می دانی که تمام صلابت و استواری او در مقابل دشمن است و می دانی که دلش پیش دوست تاب کمترین لرزشی را ندارد .

او اگر از تشنگی بچه های حسین با خبر شود ، آنی طاقت نمی آورد ، خود را به آب می زند و همه ی جهان را آب میکند پیش پای کودکان او .

ولی مگر چقدر می شود به تسلای کودک نشست ؟ سخن هر قدر هم شیرین ، برای کودک آب نمی شود .

نه نه نه عباس نباید لبان به خشکی نشسته ی سکینه را ببیند ، عباس جانش را بر سر این نگاه می گذارد و بی عباس ....... نه ...... نه ....... ، زندگی بدون آب ممکن تر است تا بدون عباس

عباس دل آرام زندگی است آرام جان برادر است .

نه نه عباس نباید از این موضوع با خبر شود ، این تنها راز هستی است که باید از او مخفی بماند ، اما اما ، مگر او با گفتن و شنیدن خبر دار می شود ؟ دل او آیینه ی آفرینش است ، و آیینه تصویر خدش را انتخاب نمی کند .

مگر همین دیشب نبود که تو برای سرکشی به خیمه ها از خیمه ی خود بیرون زدی و عباس را ، استوار وبا صلابت در کار محافظت از خیمه ها دیدی ؟

مگر نه وقتی که تو از دلت گذشت : چه علمدار خوبی دارد برادرم ، شنیدی که می گفت : چه مولای خوبی دارم من .

مگر نه اینکه وقتی تواز دلت گذشت : چه برادری دارد برادرم ، شنیدی که می گفت : من نه برادر که خادم و خدمت گذار اویم .

چگونه می توان رازی به این عظمت را از عباس مخفی کرد ؟

بی خبر نمی ماند ، بی خبر نمانده است . همین خبر است که او را از صبح میان خیمه و میدان هاجر وار به سعی و هروله واداشته است .

اما در این سعی آخر کاری شده است که دل اورا یکدله کرده است .

سکینه .......

چه گذشته است میان عباس و سکینه که عباس خضوع پیش رو ی امام ایستاده است و گفته است : آقا تابم تمام شده است .

و آقا رخصت داده است ...........

خب اگر آقا رخصت داده چرا نمی روی عباس ؟ اینجا کنار خیمه ی زینب چه می کنی ؟

رخصت از من چه می طلبی عباس ؟ تو کجا دیده ای که من نه بالای حرف حسین که هم طراز او حرفی بزنم ؟

آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی ؟ ادب را کمال ببخشی ؟ عشق را به برترین نقطه ظهور برسانی ؟

اما چه نیازی عباس من ؟

عباس من تو خود معلم عشقی ، امتحان چه پس می دهی ؟

تو شیر معرفت از سینهی ام البنین خورده ای .

اگر برای وداع آمده ای ، من با تو یکی دردانه ی خدا تاب وداع ندارم .

وقتی نمی توانم نرفتنت را بخواهم ، ناگزیرم به رفتن ترغیبت کنم تا پیش خدای روی سپید بمانم .

......................

 

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 85/11/8 و ساعت 9:43 عصر | نظرات دیگران()

دقیقا یک ساعت و سی و پنج دقیقه است که بغض راه گلوم رو بسته . منتظر بودم همه بخوابن تا با خیال راحت بشینم یه گوشه و مثل همیشه کاغذای سفیدو سیاه کنم .

آخه اینکه نمیشه یکدفعه بیان بهت بگن : پسر جان ما همه ی خاطره های بچگیت رو ریختیم تو جوب آتیششون زدیم . بیان بگن : یاد همه ی روز های خوبتو ازت گرفتیم . همین .

تک تک لحظات داره از جلو چشام میگذره . تک تک روزهای خوب و عزیزی که یک ثانیش رو با دنیا عوض نمی کنم .  هر روز روزهای اون خونه .قایم موشک ، آقای گل ، اسم فامیل ، تاب ، درخت توت و شاتوت ، گل یاس ، در خت تنهای انجیر که حالا دیگه از همیشه تنها تر شده ، یادم نمیره اون شباهایی که تا نماز صب بیدار میشستیم . یادم نمیره اون صب هایی رو که با صدای مامانجون برا نماز صب به زور از خواب بیدار میشدیم . هیچ وقت از یادم نمیره وقتی با محمد و حسن و حسین می رفتیم تو کوچه و با شمشیرای چوبیمون با بچه های کوچه یه جنگ تمام عیار راه مینداختیم یا خریدن پفک و بستنی دنگی . اتاق کوچیک عمو نجفی که همیشه ی خدا اون تو بود تا وقتی از اونجا پا شدن . شعله زرد درست کردنای نزری . مرغ های رنگ وارنگی که دیگه چند سالی بود ازشون خبری نبود آخه خیلی حیاط رو کثیف می کردن . خاله اقدس ، عمه حوا ، زهرا خانم ، آقا عبدالله ، آقا ماشالله . دیگه هیچ وقت نمی تونیم بریم بگیم : آقا ماشالله میشه دیویست تومن کشک بدین .

آقا جان داری می شنوی چی می گم ؟ آقاجان امروز و فرداست که کتابات رو از قفسه ها بیارن پایین و بریزن تو جعبه ، آخه حق هم دارن تو این زمونه دیگه کتاب به درد کی می خوره ؟ نه خودت بگو کتاب بهتره یا آپارتمان پنج طبقه ؟ کتاب بهتره یا ...... .

آقا جان یادته تو ایوون میشستی و آبتنی ما رو تو حوض تماشا می کردی ؟ یادته وقتی انجیر نرسیده ها رو می کندیم دادت میرفت هوا ؟ یادته با هم میرفتیم پارک چلتن ؟ تو میشستی به فواره ها نیگا میکردی و به ما شیکر پنیر میدادی ، آقا جان ولی باید اعتراف کنم شیکر پنیرات همیشه خیلی خشک بود برا همین من بعضیاشونو مینداختم تو حوض بزرگ وسط پارک .

آقا جان خوب شد نموندی آخه دنیا دیگه اون دنیا نیست همه چیز عوض شده همه چیز کثیف شده ، خیلی کثیف .

آقا جان انگار همین دیروز بود که شریف و علی ما رو تو بازیهاشون راه نمی دادند . اونا دیگه بزرگ شدن ، مهندسایی شدن برا خودشون .

انگار همین دیروز بود که کمدها رو برا پیدا کردن آبنباتایی که مامانجون قایم میکرد زیر و رو می کردیم . البته واقعا حق داشت قایم کنه .

مامانجون ؟ آره بابا مامانجونم حالش خوبه . هر هفته یا میبینمش یا بهش زنگ میزنم . خلاصه اینکه آقا جان چن روزی دیگه اصلا مثل قبل شارژ نیستم . دیگه اصلا این دنیا رو دوست ندارم . اما چه کنیم که زاده ی آدمیمو محکوم به زندگی .

آره خونه ی خاطرات ما رو فروختن خونه ی تعلقات مارو دادن به یه کسی که خرابش کنه و جاش یه آپارتمان شایدم یه برج بسازه .

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدیم

طه


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 85/9/21 و ساعت 6:1 عصر | نظرات دیگران()

اندر مقامات آن عالم ربانی ، آن انسان لنترانی ، آن دانشجوی نورانی ، آن صاحب کرامات ، آن صاحب صفات ، آن عاری از معصیات ، آن عالق الکتابات ، آن شیخ الشیخات ، فرهاد کوهکنانی آورده اند که : در بین اصحاب عتیق و همپیمایان طریق و رفیقان شفیق در نورستان ، آن شهر از بلاد طبرستان ، آن دیار پر از بوستان و گلستان نشسته بودندی و با حدتی تمام و در خور شئنه درس می خواندی بهر امتحانی از امتحانات نصف الترم که فی وصفه در سی است به غایت دشوار از دروس مبحث طویل قامبیوتر .

مرحوم عنصری آن مرد والا ، آن انسان بالا ، آن نیک صفت مطلا و آن هرچه قافیة لا ، آن مسعود غزنوی را ستایش گر در کتاب تاریخ جهانگشای بیهقی خود که در سنه ی پنج پیش از میلاد مکتوب گردیده است آورده است که : آن مرد بزرگوار ( فرهاد کوهکنانی ) ، اندر مخیله ی خود اینگونه استنباط می کردندی که سخت بهر امتحان آماده هستندی . لیک در شب امتحان خبری از مریدانش به گوش رسید که : عده ای ضعیفه ی دانشجو ، عزم خواستن تعویق امتحان خواهند کردندی . پس به ایشان سخت گران آمد و عزم جزم کردندی که فردا روزی به سختی و به اصرار خواهان بر پایی امتحان گردندی .

القصه ، روز موعود فرا رسید و در طلیعه ی صبح همگان را اضطرابی سخت  در بر گرفت .

هم خانگان آن مرد والا ، آن مطهر المطهرین که با او هم پیمان و هم پیاله نیز بودند ، قصد کردندی که پیش از برپایی امتحان ، یک دگر را با سوالاتی مورد امتحان قرار دهند . چنان شد که بعد از خرده ای سوال ، هم خانگان و آن عظیم الشئنه بعد رهبرنا دانستند که هیچ بلد نیستندی . پس بر آن شدند که اگر آن خیل ضعیفه قصد خود مطرح کردندی ، مخالفت نکنندی . لیک سوالات بدین جا تمام نشد و تا آن جا پیش رفت که آن بلند مرتبه به همراه  مریدان در ابتدای صف مخالفان برپایی آزمون قرار گرفتندی .

القصه ، امتحان برگزار شد .

و در این داستان پندی نیست

امضا :  مرید  المریدان  مذکورله

ومدیر الاصل هذه یا هذا الوبلاق

ط . و


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 85/9/4 و ساعت 7:55 عصر | نظرات دیگران()

استاد ادبیاتی می گفت : " مقدمه نوشته های تو از متنت قوی تر است و برای همین خواننده را بعد از رسیدن به متن دچار بی انگیزگی می کند "

حال می خواهم قالب را بشکنم و یکراست به سراغ اصل مطلب بروم .

به علت اینکه امسال من کنکور را پیش رو دارم ، نمی توانم بیش از این وقت خود را صرف وبلاگ و وبلاگ نویسی کنم و باید این دنیای زیبا و به نسبت عجیب را برای مدتی رها کنم . ( البته سعی دارم هر یک ماه یا هر دو ماه یک بار پستی از خودم بگذارم  )

البته نوای زمستان بیکار نخواهد ماند و من این وبلاگ را چند صباحی به دوست بسیار بسیار گرانقدرم ، فرهاد کوهکن می سپارم و ایشان از این به بعد با نوشته های خود پایه های نوای زمستان را بر پا نگه خواهد داشت . باشد که بعد از بازگشتم دست در دست هم نوای زمستان را پیش ببریم .

از دوستان سبز سرخی به شدت پوزش می طلبم زیرا شاید تا چندی نتوانم برای سبز سرخ مطلب بنویسم . بودن در سبز سرخ برای من افتخاری بود که به راحتی نسیب هر کسی نمی شود . دعوت به سبز سرخ به راستی نقطه عطفی در عمر وبلاگ نویسی من بود . در اینجا باید از آقا جواد عزیز تشکر کنم که این فرصت را به من داد تا من هم در کنار نویسندگان قوی سبز سرخ مطالبی بنویسم . امیدوارم بعد از بازگشتم سبز سرخ دوباره من را بپذیرد .

از حامد عزیز خانی این دوست خوبم که مدت کوتاهی از آشنایمان می گذرد معذرت می خواهم زیرا نتوانستم آنچنان که باید او را یاری کنم و متاسفم که نتوانستم دین خود را به پارسی بلاگ و باشگاه هوادارانش ادا کنم . باز هم امیدوارم بعد از بازگشتم بتوانم به وبلاگ و باشگاه هواداران پارسی بلاگ کمک کنم .

همچنین از آقای فخری مدیریت محترم پارسی بلاگ به خاطر الطاف فراوانی که به بنده داشته اند بسیار متشکرم .

و در آخر از تمام دوستانی که در این مدت من را یاری کرده اند از جمله : خانم عباسی . آقای جواد نقی زاده ، حامد عزیز خانی ، زیبا خانم ، خانم رویایی ، آقای احسان بخش ، آقا طاهای با تین و ......... تشکر می کنم

به امید روزی که دوباره به طور جدی وبلاگ نویسی را آغاز کنم .

یا علی


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 85/6/21 و ساعت 11:55 صبح | نظرات دیگران()

من ابراهیمم ، آن گاه که آتش بدو پناه می برد ،

و بت سرای عالم از پشم گوسفندانش پر از عشق و عرفان می شد .

اسماعیل منم . کعبه از من برافراشت و زمزم به پای من می ریزد .

صفا ، سعی من دارد و مکی ترین آیات قبیله ام من .

عیسی کهتر برادر من بود ، آنگاه که به آسمان میرفت تا روزی از برای من باز گردد .

موسی از نیل نمی گذشت اگر وام خود به من نمی پرداخت .

شکیبایی عیوب ، مشق یک شب او بود از درس انتظار من .

محمد نیای من است ؛ نخستین و آخرین سطر از نامه ای که من در کنار کعبه ، از فراز منبر فرج ، پشت به کوهستان غیبت ، خواهم خواند .

منم مهدی ، موعود ، قائم و منتظر .

........................

من موعود زمانم . صاحب عصر . پرورده ی دامان نرگس و آورنده ی عدل خدا .

من گریه های شما را می شناسم .

با انتظار شما هر شام دیدار می کنم .

نغمه گر ندبه های شما در میان شبستان های غربتم .

اشک های شما آیندگان من است .

دل تنگی های من گشایش بخت شماست .

من موی گره در گره ام را نذر پریشان شمایان کرده ام

من .............

انا المهدی .

به امید ظهور زیبایش


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 85/6/19 و ساعت 9:18 عصر | نظرات دیگران()

امروز می خوام در یک پست دو سه تا مطلب بنویسم

اول :

چند روز پیش نشسته بودم و با پدرم در مورد بعضی مسائل صحبت می کردم تلویزیون هم در حال پخش برنامه ی کذایی کول پشتی بود و اون مجری غیر معقول و پر مدعاش هم در حال وراجی دائمی . صحبت های ما تموم شده بود و نشسته بودیم که مجری مذکور ( دلیل نیاوردن اسمش پایین آمدن کلاس نداشته وبلاگ ماست ) بینندگان را به دیدن آنونس برنامه خانم آرین که قرار است شنبه پخش بشود دعوت کرد . اگر خانم آرین را نمی شناسید باید بگویم که ایشان همان شومن جدید تلویزیون ما هستند . با خود فکر کردم در قبال روی آوردن یک نفر به اسلام که آن هم نه از آثار تبلیغات این نظام است روزانه چند انسان در این مملکت به دلیل دیدن رفتار ها و منطق مسولانشان از اسلام روی بر می گر دانند ؟ با خود فکر کردم مگر همین خانم آرین از راه تبلیغ به اینجا رسید که اینها می خواهند تمرکز مخاطبان خود را به سوی این برنامه سوق دهند ؟ با خود فکر کردم مگر تنها راه سعادت بشری روی آوردن به اسلام است . با خود فکر کردم این راهی که آن ها نشان می دهند مگر صراط مستقیم تمام آدم هاست ؟ از کجا معلوم که همین خانم آرین پیش از این انسان بدی بوده است ؟ شاید او انسان رستگاری بوده که تنها راه خود را عوض کرده است .

خب از این بحث بگذریم که من هرچه بیشتر به یاد مجری مذکور می افتم احوالاتم بیشتر دگرگون می شود .

دوم :

اکبر محمدی را که به یاد دارید ؟ یکی انسان و یک عقیده ی دیگر هم از زندان آزاد شد . البته روحا نه جسما . و بر طبق ادعا های همیشگی از قرار معلوم ایشان خودکشی کرده اند . نه که فکر کنید اعتصاب غذای 9 روزه داشته اند نه . ایشان فقط به خاطر مطالعه زیادی کتاب های هدایت در زندان فکر کرده اند که بابا بی خیال این همه سال زندانی بودن بذار خودکشی کنیم بریم دیگه .( فایل صوتی اعلام اعتصاب غذای فیض مهدوی)

( همین الان دارم تصور می کنم تهدید ها رو تهمت ها رو ناسازا ها رو و ...... )

مطلب سوم رو هم یادم رفت . مهمترینشون بود ها . اه .

...........................

مطلب سوم هم یادم اومد راجع به خانم رجبی بود که بماند برای بعد


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 85/6/14 و ساعت 11:4 صبح | نظرات دیگران()

در نزدیکی شهر تفرش روستایی است که اکثر خاطرات شیرین من در آنجا ایجاد شده است . روز های دشت و پرسه زدن در کوچه باغ ها روز های شکار کفتر چاهی از عمق چاه ها . چرت های شیرین بعد از ظهر ، در روز های سرد به کنار سد خاکی رفتن و یا شب های سرد دور کرسی نشستن و گوش سپردن به خاطرات بگذشته گذشتگان . شب های گرم را بر ایوان سپری کردن ، به جنگ شاه و بی بی پرداختن . و صدای قل قل قلیان دیگران را شنیدن . گاه گاه روز ها را به دنبال قیسی و آلو و آلبالو و گاهی به قول محلی هایشان گردو لیزک کردن ، سپری کردن . گوش سپردن به اشعار بابا طاهر از میان چه چه جوانان دشت ، جوانان مزرعه . شب ها را از صحبت و بازی و چرت های پاره پاره به صبح رساندن . صبح ها را از ظهر آغاز کردن و شاید گاها صبح زود به پا خواست و به ده های بالا یی و پایینی سرک کشیدن .

...........................

چند تا از عکس های آنجا را در پست های پایینی مشاهده کنید .در خت بادام نوروز 84مزارع گندم اردیبهشت 84

درب باغ اجدادی ما شهریور 84

 سد خاکی نوروز 84


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 85/6/12 و ساعت 5:25 عصر | نظرات دیگران()

امروز داشتم به نوار نوای استاد شجریان گوش میدادم . بعد از چند ماه . هر جور می خوام لذتم رو شرح بدم ، می بینم که کلمات کمی برای این کار وجود دارد .

چرا جوان های ما نمی فهمند که موسیقی مورد علاقه شون هیچی نیست جز یک مشت چرند و خزعبل . البته بیشتر که فکر می کنم می بینم بیچاره ها تقصیری ندارند چون از بچگی این جور چیز ها خورد شون داده شده .

در این زمانه که دی جی های گوناگونی به وفور یافت می شوند ، چه بر سر موسیقی اصیل خواهد آمد ؟ ( منظور از موسیقی اصیل موسیقیی است که دارای محتوا باشد ، حتی اگر راک و پاپ و متال باشد )

خودتان بنشینید و مقایسه کنید . این روز ها از هر ماشینی که از کنارتان می گذرد صدای چندش آور بنیامین و دی جی آرش و دی جی اصغر و دی جی اکبر به گوش می رسد . به نظر شما این موسیقی از چه لحاظی ارزش گوش دادن دارد ؟

شعر زیبا دارد ، که ندارد .

موسیقی قوی دارد ، که ندارد .

آدم درست درمانی اینها را خوانده که نخوانده است .

پس کدام جنبه این را می پسندند ؟ آیا پذیرش این موسیقی ها دلیلی به جز این دارد که سردمداران فرهنگی ما سطح سلیقه مردم را پایین آورده اند ؟

امروز جوامع غرب به شدت روی به موسیقی شرقی آورده اند . حال آنکه ما به سمت پوچ ترین انواع موسیقی کشیده شدیم .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 85/5/29 و ساعت 2:45 عصر | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

نوای زمستان
طه ولی زاده
از زبان یک دانشجوی جامعه شناسی علامه طباطبایی خواهید خواند فردی که کورسو امیدی به آینده دارد : ...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 7
بازدید دیروز: 37
مجموع بازدیدها: 228101
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو
موسیقی وبلاگ من