سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
امروز: جمعه 100 اردیبهشت 3

بعد از چندی که تمام عناوین کتاب های مورد مطالعه ام شده بود حقوق کودکان و زنان و جنبش ها و مبانی جامعه شناسی و از این قبیل کتاب ها ، هفته گذشته دو رمان " ها کردن " نوشته پیمان هوشمند زاده و " کافه پیانو " نوشته فرهاد جعفری را خواندم . کتاب های خوبی بودند مخصوصا کافه پیانو که پر بود از احساسات و نگرش های مشترک و البته پر از نگرش های غیر مشترک . هر دو کتاب دارای نثر تازه و بکری ( حداقل در بین کتاب های ایرانی ) هستند ، نثری که به کمک نقطه ضعف ها و قسمت های کند کتاب آمده و نگذاشته است که هیچگاه متن از تکاپو و روایت جاری داستان باز بماند . هر دوی این کتاب ها ، کتاب های پر فروشی بوده اند . " ها کردن " با تیراژ دو هزار نسخه به چاپ پنج رسیده و " کافه پیانو " به چاپ دوم . کافه پیانو داستان زندگی مردی است از زبان خودش که به حق می تواند نماینده ی " ما " ی امروز باشد . مایی که در جریان فشار ها و تفکرات جامعه سردرگرم شده ایم . عادت ندارم که داستان کتاب ها یا فیلم ها را بازگو کنم تا تازگیشان برای هرآنکس که می خواهد ببیند یا بخواندشان محفوظ بماند . فقط بد نیست که بگویم خواندن این دو مخصوصا کافه پیانو خالی از لطف نخواهد بود .
باید اعتراف کنم که اگر لطف دوست نازنینم الناز محمدی عزیز نبود من این کتاب ها را نمی خواندم . یعنی نه فقط لطف اش که  بیشتر آن "رندی" مخصوص و منحصر به فردش باعث شد که این دو کتاب را بخوانم . می خواهم بگویم که خیلی کم پیش می آید یکی مثل الناز پیدا بشود که برای تولدتان دو کتاب هدیه گرفته باشد و بعد برگردد به شما بگوید : (( تا هفته ی دیگه بخونشون بیار بده خودمم می خوام بخونمشون )) . خیلی کم پیش می آید که یک نفر اینقدر بی قل و غش باشد و خودش را اسیر تعارفات و چهارچوب های مزخرف و روزمره نکرده باشد . اصلا من فکر می کنم که این "رندی" ها خیلی منحصر به فردند و هرگز تقلید پذیر نیستند . هر کس مخصوص خودش را دارد . مثلا هیچ بعید نیست علی با آن هنرمندی و پرستیژ بی نظیرش توی یک جمعی که دارند در مورد موسیقی آلترناتیو یا اسپیس راک و ... بحث می کنند ، یکدفعه دست کند یک موسیقی مقامی خراسانی رو از توی لالوهای مغزش بیرون بکشد و بزند زیر آواز : (( مادیون سم طلایی عروس چه رامشه ... راه میره یواش یواش میدونه عروس سوارشه ... زیر رو بند زریش چشم عروس به یارشه ... )) و تصنیف را تا ته بخواند و نگاه چپ چپ و متعجب دیگران را به هیچ جایش هم حساب نکند کما اینکه این کار را کرده است . به نظر من آدم هایی که فاقد این "رندی" منحصر به فرد باشند اصلا به درد دوستی نمی خورند . با آنها بودن یعنی وقت تلف کردن . اینها انسان های بی خلاقیت و راکدی هستند که بقیه را هم مثل خود ساکن و لجنزار می کنند . آن وقت هم که شما را مثل خود لجنزار کردند ،دوره می افتند و پیش همه برای شما و عاقبتتان سر تکان می دهند که : بیچاره فلانی و حال و روزش ...
خلاصه که "رندی" الناز بود که وادارم کرد هرچه سریعتر این دو کتاب را بخوانم و شدیدا لذت ببرم و البته افتخار کنم به دوست هایی مث علی و الناز و ...

...............................................................................................

پ . ن 1 : برای پوریا و تمام دغدغه ها ، درد دل ها و حرف های گفته و نگفتنیمان :
بی روشنی پدید نیاید بهای در
در ظلمت زمانه که داند چه گوهریم ؟
پ . ن 2 : نمی دانم چرا امشب دلم عجیب هوای خانم احمدنیا و دفترشون و پوریا و اون چایی های عالی بی نظیر را کرده است !
پ . ن 3 : هفته نامه شهروند امروز در شماره شصت و چهار خود به تاریخ سی و یک شهریور در صفحه هشتاد و یک ، مطلب بسیار خوبی را با عنوان : " راه ناتمام " و با قلم شهیندخت مولاوردی در مورد لایحه حمایت از خانواده چاپ کرده و در زیرش توضیح داده که : " متن این مقاله به دلیل کمبود جا خلاصه شد " . می خواهم بدانم که مصاحبه با مریم بهروزی یا مقاله نه چندان قوی و نسبتا تکراری عباس عبدی مهمتر از این مقاله پخته و عالی بوده است که خلاصه اش هم اینچنین جذاب به نظر می رسد ؟ اگر این چند صفحه ای که به لایحه اختصاص داده اید حکم ویژه نامه دارد که خب کمبود جا توجیه بسیار مسخره ای است ! اگر هم حکم ویژه نامه را ندارد خب می توانستید همان موارد اشاره شده یا مشابهشان را که قبلا چه اینجا چه جاهای دیگر خوانده ایم ، حذف کنید . در ضمن این روز ها متاسفانه دارم می بینم که شهروند امروز در حال تبدیل شدن به یک مجله غیر حرفه ایست که شاید یک پست کامل برایش نوشتم .
پ . ن 4 : پی نوشت ها از متن بیشتر شده اند و این اصلا خوب نیست . شرمنده .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 87/7/6 و ساعت 1:47 صبح | نظرات دیگران()

چند روز قبل برای خرید چند کتاب راهی میدان انقلاب شدم . سه راه طالقانی سوار اتوبوس شدم و برعکس همیشه یک جا برای نشستن بود . من هم نشستم . دو پیرمرد رو به رویم نشسته بودند و پیر مرد دیگری کنار من روزنامه ای در دست داشت .  پیرمرد ها با حرارت بسیار بالایی در مورد انرژی هسته ای بحث می کردند و اینکه ما الان جزو نمی دونم چند کشوری هستیم که این فناوری را دارند و خدا پدر رئیس جمهور را بیامرزه که بالاخره ما را از این ذلت دو هزار ساله نجات داد و از این حرف ها ...
بعد از چند دقیقه پیرمرد کناری برگشت و از من پرسید : پسرم شما دانشجو هستی ؟
گفتم : بله اگر خدا قبول کنه  .
گفت : خب عزیز من شما که اهل علمی نظرت در مورد انرژی هسته ای چیه ؟
نگاهی به پیرمرد انداختم و هر چه سعی کردم از فوران سادیسمم جلو گیری کنم نشد . پرسیدم : انرژی هسته ای چی هست ؟
پیرمرد که قطر چشمانش به اندازه یک توپ بسکتبال شده بود ، عینکش را بالا داد و با تعجب پرسید : یعنی شما نمی دانی ؟
گفتم : باور بفرمایید که من نه از انرژی چیزی می دانم نه از هسته ، خب حالا چی هست این انرژی هسته ای ؟
گفت : ببین پسرم انرژی هسته ای چیزی است که این غربی ها و آمریکایی ها نمی خواهند ما آن را داشته باشیم .
گفتم : خب ولی من هنوز نفهمیدم !
گفت : برای مثال اگر شما یک کیلو از این انرژی را در ماشینتون بگذارید می توانید چند بار برید مشهد و برگردید و اصلا برای همینه که این بی دین ها نمی خواهند ما این انرژی را داشته باشیم . این ها نمی خواهند ما به جا هایی مثل مشهد و قم برویم ! این خدا نشناس ها با اسلام مشکل دارند وگرنه چرا فقط به کشور ما دارند گیر میدهند ؟ پسرم شما که دانشگاه میروی از این به بعد روزنامه ها را بخوان ! کتاب ها را بخوان ببین چقدر مسئولان ما دارند برای این موضوع زحمت می کشند !
نتیجه اخلاقی و غیر اخلاقیش را هم خودتون برداشت کنید که من نمی خوام بیشتر از این اعصاب خودم را بهم بریزم !!!

..................................................................

پ . ن 1 : ماجرا کاملا واقعی بود
پ . ن 2 : مواد 23 و 25 که از بحث بر انگیز ترین مواد لایحه حمایت از خانواده بودند از لایحه حذف شدند ولی امیدوارم کمپین از بقیه خواسته هاش درباره ی این لایحه افتضاح کوتاه نیاد .
پ . ن 3 : یاداشت کوتاه لاله افتخاری نماینده اصولگرای مجلس با عنوان : نقد های احساساتی را در صفحه 15 هفته نامه شهروند امروز بخونید تا بفهمید که یک انسان می تواند چقدر بدوی بیاندیشد .
پ . ن 4 : بازتاب خبر حذف این مواد از لایحه را در رسانه ها در اینجا بخوانید
پ . ن 5 : بعد از یک تابستان به غایت مزخرف دانشگاه مجدد در حال باز شدن است . هرچند ما ...

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 87/6/20 و ساعت 1:29 صبح | نظرات دیگران()

شب است . ماه به نیمه رسیده است و شهر چشم انتظار آمدن موعودی . چشمان من اما به انتظار هیچ نویدی ننشسته اند . شب است . ماه به نیمه رسیده است و فخر می فروشد بر خارهای پرشمار که از روشنای اش در پاهای پر تاول گمشدگان این دشت فرو نمی روند . شب است . ماه به نیمه رسیده است . ستارگان بی رونق با حسرت به این کهنه خورشید شب می نگرند . شب است . ماه به نیمه رسیده است اما شب است که به قول آن بزرگ : گر هر ستاره ماه شود باز شب شب است . شب است . ماه به نیمه رسیده است ، فخر می فروشد ، نور می تاباند ، روشن می کند اما پاهای خسته ی من را دیگر توان قدم برداشتن نیست . تکیه داده ام به تک درخت خشکی که گویا سالهاست رنگ باران ندیده است و به تمسخر به ماه می نگرم که دیر هنگام عزم برافروختن کرده است و از قامت آن داس خونخوار باری برای دو سه روزی بیرون آمده است . شب را با گمشدگان آسمان ، این شبروان تا ابد ، این ستارگان  بی کس رها شده در این پهنه ی بی پایان ، این هم دردان و هم پیالگان دوست دارم نه برای این متظاهر بدفیافه که از یمن قدومش ستارگان بی فروغ شده اند .
هذیان می گویم ! نمی دانم چه می نویسم ! فقط آنقدر خسته بودم که تنها نوشتن به من آرامش میداد . نوشتم . همین .
.........................................................................................
پ . ن 1 : این متن را دو شب قبل بر بام کاهگلی خانه ای در روستا و در حالی که گوشه ی چشمی بر آسمان و ماه داشتم نوشتم
پ . ن 2 : این بی گاه نوشته ها بیان گر احساسات گذرای من هستند و  نمایان گر ایدئولوژی من نمی باشند اگر غیر از این نیز باشد در زیرش ذکر می شود لذا حوصله خواند کامنت های بی ربط را ندارم اصلا !!!
پ . ن 3 : آن بزرگ اخوان ثالث بزرگ است



 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/5/28 و ساعت 1:45 صبح | نظرات دیگران()

بله تبریک هم دارد ! اینکه شما خبرنگارید ، روزنامه نگارید ، عکاس هستید و البته در رسانه ی ملی یا کیهانیجات فعالیت نمی کنید و تا به حال دوربینتان را نگرفته باشند ، روزنامه یتان را نبسته باشند ، قلم تان را در چشمتان ( یا جای دیگرتان ) فرو نکرده باشند ، حداقل چند روزی را مهمان 209 نبوده باشید ، اگر دانشجو هستید تعلیق نخورده باشید ، وبلاگتان فیلتر نشده باشد ، متهم به غرب زدگی نشده باشید ، به حراست دانشکده دعوت نشده باشید ، مقاله هایتان توسط دبیر محترم بخش دستکاری نشده باشد ، حقوقتان را با فاصله شگفت انگیز پانزده روز دریافت کرده باشید ، و اساسا سالم باشید ! خب اینها تبریک هم دارد !
از آنجایی که موجودی با مشخصات بالا در جامعه خبرنگاران پیدا نمی شود ، جا دارد همینجا این روز را به تمام دست اندر کاران زحمت کش و محترم شوی تلویزیونی بیست و سی مخصوصا کامران نجفزاده این خبرنگار فوق حرفه ای و آوانگارد و همکار محترمشون سرکار شیرین ترکمندی با آن لحن خاصشان تبریک بگویم ! همچنین جا دارد این روز را به روزنامه ی آزاده و عدالت طلب اعتماد ملی مخصوصا حاج آقا کروبی و پسر محترمشان تبریک بگویم !
ارگان محترم کیهان هم که جای خود دارد !

.........................................................................................................

پ . ن 1 : برای کوچ اجباری یعقوب مهرنهاد از زبان سیاوش کسرایی :
هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غم زده غرق ستاره هاست
پ . ن 2 : این پست رو بنا به دلایلی با تاخیر آپ کردم
پ . ن 3 : ما شدیدا با لایحه حمایت از خانواده مخالفیم !!!
پ . ن 4 : این بازی جادی هم خیلی سرگرم کننده است که در راستای پی نوشت 3 می باشد :
پ . ن 5 : خب مجبور بودم از می باشد استفاده کنم ! تو این دفعه رو زیر سبیلی رد کن !‏ ( زیر سبیلی ؟‏)


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در جمعه 87/5/18 و ساعت 1:55 صبح | نظرات دیگران()

وقتی خیل دوستانت را روزها ، ماه ها و شاید سال هاست که ندیده ای ، وقتی همپیالگان دیروز سهل از خاطر برده انت ، وقتی آنهایی که در اوج تنهاییشان کنارشان بوده ای امروز بر قله بی کسی تنها رهایت کرده اند ، وقتی تنهایی ، این واژه مقدس در نگاهت رنگ می بازد ، زشت می شود ، کثیف می گردد ، وقتی در این روزهای گرم و سیاه تابستان احساس می کنی در حال ذوب شدنی در این تنهایی مفرط ،  با خودت سر جنگ داری پس چگونه می توانی قلم را وادار به نوشتن کنی ؟ چه توقع بیهوده ای ! چه آرزوی محالی !
در این سیل هولناک بی پناهی ، در این بی خویشی و بی کسی ، در این بی همنفسی در این ازدیاد " بی " های بی شمار ، گاه فکر می کنم دیگر توان راست ایستادن را نخواهم داشت . نشکسته ام ، خرد شده ام ! جایی در مرز نیستی ، جایی پشت نگاه نا آشنای دیگران .
گرچه خنده از لبانم محو نمی شود اما دیریست خندیدن را فراموش کرده ام . که به قول مولانا : " به صدف مانم ، خندم چو مرا در شکنند ... کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن "
 چندیست به اندیشه ای رسیده ام که چهار ستون بدنم را می لرزاند . " دیگر نمی توانم همچون گذشته مغرور خود باشم " و چه پست است انسانی که به خود نبالد . انسانی که خود را کوچک بشمارد ، انسانی که فروتن باشد که انسان های فروتن رذالت و کمبود های خویش را پشت این پرده پنهان می کنند . من هم همچون نادر ابراهیمی سرسختانه اعتقاد دارم که " انسان نه درخت که باروری خم شدنش بیاموزد که اگر وجه اشتراکی بین انسان و درخت باشد ، آن ریشه در خاک داشتن است نه سر بر زمین نگاه داشتن !  " *
حالا من ، آن کوهنوردی ام که بزرگترین خصوصیت کوهنوردان را از دست داده است . بی اراده شده ام . روز ها از پی هم می گذرند و من هنوز نتوانسته ام یک جمله دو کلمه ای را ، فریاد که نه اما زمزمه کنم ... حتی بارها کلمه اول را گفته ام اما وقتی کار به فعل می رسد وا می مانم ...
می ترسم ... به راستی از ابراز آن جمله می ترسم . جایی به عقل میدان داده ام که عرصه اش نبود و حالا که وارد این بازی شده است سر بازگشت ندارد ...
دیریست دستم به هیچ کاری نمی رود . نه می توانم بنویسم نه می توانم بنوازم نه می توانم بخوانم نه می توانم ببینم نه می شنوم  چه وحشتناک است اما نه احساس می کنم ...
این روز ها دائما با خود آن آواز بیات ترک را زمزمه می کنم که در آن مشکاتیان و موسوی با سازهایشان در پی صدای شجریان می دوند که :
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم ...

......................................................................................

پ . ن 1 : قصد درام رویه این وبلاگ را کمی تغییر دهم . سعی می کنم از این پس هفته ای بین دو یا سه پست بر روی وبلاگ قرار دهم بدین ترتیب که از این سه پست یکی بی گاه نوشته ای همچون این پست باشد ، یکی عکسی که در آن هفته گرفته ام و دیگری طرحنوشته یا شعرواره ای از خودم یا دیگران . اگر نظر خاصی در این مورد دارید خوشحال میشم بدونم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در جمعه 87/5/4 و ساعت 9:31 عصر | نظرات دیگران()

شنبه
ساعت یک ظهر : از دانشکده بیرون می زنم . نمره هایم بد نبودند . حوصله خانه را ندارم . هیچ کس خانه نیست . با دوربینم خیابان ها را گز می کنم . هوا گرم است .
ساعت دو و نیم بعد از ظهر : نمی فهمم چگونه و چطور از میدان خراسان سر در آورده ام ، ضرابخانه کجا ! اینجا کجا ! ... با دوربینم خیابان ها را گز می کنم . هوا عجیب گرم است .
ساعت سه و پانزده دقیقه  بعد از ظهر : نزدیک پنجاه تا عکس از معتادان خیابانی انداخته ام و البته چندتایی از کودکان کار . آب زرشک های غیر بهداشتی بد وسوسه ام می کنند . تن اما به یک ساندیس می دهم ، فایده ای ندارد .
ساعت چهار بعد از ظهر : آسمان عشق را زیر لب زمزمه می کنم . تعداد عکس هایم به نود رسیده اند ، از همان دو سوژه . در دنیای خودم سیر می کنم . کودک زیبایی در آغوش مادرش آرام خفته است . از کنارم رد می شوند . از او هم عکس می اندازم .
ساعت چهار و سی دقیقه بعد از ظهر : ناگهان سه مرد بزرگ _ از همان ها که نظیرشان را این روزها زیاد می بینیم _ در لباس سبز رنگ پلیس جلو می ایند . چیز هایی می گویند که نمی فهمم . حرفشان اما انگار در مورد دوربین من است . دوربین را از دستم می گیرند . هنوز متوجه داستان نشده ام ! می گویم کجا بیایم دنبالش ؟ مسخ شده ام ! چه راحت وادادم ! می گویند : کلانتری منطقه چهارده . رسیدی نمی دهند . با نا امیدی به دنبال کلانتری می گردم .
حول و حوش ساعت پنج و نیم بعد از ظهر : کلانتری را پیدا کردم . پرسیده ام . گفتند بنشین تا صدایت کنیم . در راهرو نشسته ام . به نیلوفر و پوریا  اس ام اس می زنم . هر دو دلداریم می دهند و امید .
ساعت شش بعد از ظهر : صدایم می کنند . داخل اتاق می شوم . مسئول آنجا _ نمی دانم سرهنگ است سربان است یا چیز دیگر ... _ چپ چپ نگاهم می کند . می ترسم . از همان شروعش ترسم آغاز شده بود .
می پرسد : این دوربین برای توست ؟
سرم را به علامت تایید تکان می دهم .
بی مقدمه با صدایی که فاصله ای با فریاد ندارد می گوید : خیال کردید ! شما یک مشت آدم کثیف غربزده _ جای شکرش باقیه که ما رو داخل آدم حساب کرد _ که هیچی نمی فهمید و مثل خر احمقید می خواید چهره زیبای جامعمون ( اینجا از یک پسوند استفاده می کند ) رو الکی کثیف نشون بدید .
همچنان سخنرانی می کند و من همچنان می ترسم .
سخنرانیش که تمام می شود CF (‏ RAM ) دوربینم را با سختی فراوان بیرون می کشد و بی هیچ ترحمی لبه میز می گذارد و می شکاندش . به دوربینم اشاره می کند _ که برش دارم _ و می گوید : دیگر نبینمت !
ساعت هفت بعد از ظهر : به نیلوفر زنگ می زنم که از نگرانی خارجش کنم . صدایم می لرزد . چیز هایی می گویم . صحبتمان را حواله می کنم به فردا در دانشکده . به پوریا زنگ می زنم . هر چه می خواهیم می گوییم بی خیال از حرمت کلام . سبک می شوم .
ساعت ده شب خانه مادربزرگ : مهدیه زنگ می زند و از اینکه نتوانسته تلفن پرویز زاده _ استاد کمانچه _ را پیدا کند می گوید . قول می دهم تا فردا صبح تلفنش را پیدا کنم تا با هم نزدش برویم .
یکشنبه
ساعت نه و نیم صبح : از ساعت هشت صبح به هر جا که زنگ زده ام نتوانستم شماره را پیدا کنم . مهدیه زنگ می زند . می گوید خودم پیدا می کنم .
ساعت ده و نیم صبح : در راه دانشکده تلفنم زنگ می زند . خبر خوبی نیست . قول می دهم تا ساعت دوازده خودم را برسانم به آنجا که می بایست . علی و سعید را در دانشکده می بینم و همچنین مائده .
ساعت یازده  صبح : در دانشکده ام . مهدیه شماره را پیدا کرده و قرار را گذاشته . اما من نمی توانم بروم . بد قول می شوم و خجل ...
ساعت یازده و پانزده دقیقه صبح : نیلوفر می آید . نمره هایمان را می بینیم و بعد از دانشکده تا سید خندان را گز می کنیم . برایش از دیروز می گویم . خبر ساعت ده و نیم انقدر گیجم کرده که نیلوفر را حتی به یک بستنی هم دعوت نمی کنم . آنقدر که مسیر اجازه می دهد با هم گپ می زنیم . دلم می خواهد این مسیر دو سه برابر باشد که نیست اما . سید خندان از هم جدا می شویم . من می روم به سوی آنجا که باید می رفتم .
دوشنبه
ساعت ده صبح : دیشب اصلا نخوابیده ام . ساعت یازده و نیم صبح با پوریا قرار دارم . کلاس سبک شناسیم دیر شده است .
ساعت دوازده : پوریا مثل همیشه خوش قول است و راس ساعت دوازده ! می رسد . در دانشکده خبری نیست . روی تخت می نشینیم . چایی می خوریم _ چایی که صد تومان شده _ و نیم ساعتی حرف می زنیم ، صالح هنوز نرسیده است . باید سریع به خانه بروم . تا سر کوچه را با پوریا لخ لخ کنان طی می کنیم و بعد می رویم سوی خودمان . راستی باز هم مائده را می بینیم با آن کیف عجیبش .
ساعت پنج بعد از ظهر : تنهای تنها باز هم در کافه 78 نشسته ام و می نویسم ...
 

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/4/17 و ساعت 9:5 عصر | نظرات دیگران()

" از اینجا که تو هستی ، داد زدن مثل فریادی است از اعماق اقیانوس . کسی صدایت را نمی شمود . خفه می شوی و جنازه ات که روی آب آمد ، همه به انگشت نشانت می دهند که : احمق را ببین ! ندید دریا طوفانی است ؟ "
این ها را پدر می گوید . می گوید : " بگذار به قله برسی ، آنگاه زمزمه ات نیز در دامان کوه طنین می افکند . "
مادر می گوید :" کاش همان گرافیک را در دانشگاه ادامه می دادی ... . اینجا هر روز نگرانم که نکند تو هم ... .به خدا شیرم را حلالت نمی کنم اگر بخواهی سرکشی کنی . من طاقت دیدن دست های  بسته ات را ندارم . "
وارد دانشگاه که می شوی انگار وارد محزون ترین نقطه تاریخ گشته ای . همه ماتم زده ، همه بی حوصله . نگاه ها همه خیره بر در و دیوار و سرها فشرده در میان دست ها . خنده هم بوی دلمردگی می دهد آنجا .
گله ای نیست . حق دارند . حق داریم . به چه شاد باشیم ؟ از چه خوشحالی کنیم ؟ از فضای آزاد دانشگاه ؟ به اساتید عالیمان بنازیم ؟ یا به امکانات دانشگاه ؟
مگر نه اینکه همین ماه پیش تمام جلسات گروه مطالعاتی را لغو کردند که چه ؟ که رئیس محترم دانشگاه* مایل نبودند !!! همین . نه دلیلی نه برهانی . اینکه سهل است .
مگر نه اینکه همین ده روز پیش حکم حبس یک ساله ی امیر یعقوبعلی را صادر کردند ؟ که امضا جمع می کرده است برای عدالت . کاری که در هیچ جای قانون منعی برایش نیست .
مگر طی همین یکسال اتفاقات امیر کبیر و علامه و سهند و تربیت معلم و ... جایی برای خندیدن باقی گذاشته اند ؟ مگر از هراس گامهای این نوگزمگان فرصتی برای حرف زدن باقی مانده ؟
حکم های تعلیق از تحصیل و محرومیت از آن از سر و روی بچه ها بالا می رود . دانشجو های ستاره دار ... حالا بگذار فلانی با آن طنز مزخرفش بگوید : " دانشجو مگر هتل است که ستاره داشته باشد ... " بگذار وقتی از زندانیان سیاسی می پرسند ، جواب بدهد : " کدام زندانی ها ؟ زندانیان سیاسی در آمریکا را می گویید ؟ "
نزدیک یک سال قبل برای آرمان عزیز  نوشتم : " اگه کوی دانشگاه به آتیش کشیده شد برای در خواست رفراندوم ، اگر دانشجو های اون سال ها بزرگترین دغدغشون برپایی رفراندوم بود ، نسل من باید دست و پا بزنه که از حق ادامه تحصیل محروم نشه "
حالا من مانده ام و این تشویش که باید چه کرد ؟ چگونه به مادر بگویم که نمی توانم ساکت بنشینم ؟ چگونه بگویم گاهی غرق شدن و خفه شدن راحت تر است از دیدن نم اشک ، نم اشکی دائمی بر چشم دوستان ؟
حالا من در این تشویش بد فرجام ، بد مرددم ...

................................................................................................

پ . ن : بعضی جا ها بنا بر توصیه برخی عزیزان ، سانسور شد


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 87/4/8 و ساعت 12:9 صبح | نظرات دیگران()

شرمگینم از روز های سپید جوانیت که به پایم سیاه شد .
شرمگینم از موهای سیاهت که با شمار روز های زندگیم سپید گشتند .
شرمگینم از نگاه مهربانت که پرده پرده ، بدیهایم را پوشاند .
شرمگینم از لبخند زیبایت که هیچگاه نگذاشت ناراحتیت را درک کنم .
شرمگینم از دست های زیبای ظریفت که در گذر عمر بهر من پینه بستند .
شرمگینم از بودنم ...
شرمگینم ...
ببخش اگر کوچک ترین بودم در برابر عظمتت .
ببخش اگر نگاهم تحمل نگاهت را نداشت که نگاهم آنچنان کوچک است که در برابر نگاهت خرد می شود .  می شکند ، از هم می پاشد .
ببخش اگر ندانستم که بودی .
و ببخش اگر نمی دانم
چشمان اشک آلودم را ببخش اگر نتوانستم حتی یک بار سیر نگاهت کنم ...
زبان توان وصف درونم را ندارد  . چگونه شرح دهم که درون از خجالت رویت چنان هرمی دارد که دل سنگم را نیز آب کرده است .

در اوج تنهایم ، در انزوای خسته ی خیال ، این نام توست که به من آرامش می دهد

این یاد بزرگواری و صبوریت است که آرامم می کند
مادرم اگر قرار به پرستش باشد ...
تنها معبود من تویی

..................................................................................

پ . ن : این نامه ، باشکوه ترین ، زیبا ترین و بی بدیل ترین متنی است که تا به حال خوانده ام . نامه ای که ابوذر آذران این دوست بسیار دوست داشتنی برای مادر اساطیریش نوشته است . به اندازه تک تک کلماتش گریستم ... 

بی بدیل است . از دستش ندهید : شرقی ترین سجود


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 87/4/4 و ساعت 7:44 عصر | نظرات دیگران()

با که این درد را در میان بگذارم ؟ چگونه بنویسم ؟ قلم را نه اصلا این دست را چگونه بگردانم ؟ به که بنویسم ؟ به هلیا یا پدر ؟
... یا اصلا برای خودت ؟
من با تو در چمخاله بزرگ شده ام ، همپای پرستو از قصه هایت خانه ای برای شب های تنهاییم ساختم ، ابن مشغله ات هم دردم است و ابوالمشاغلت بزرگترین آموزگارم ، عاشقانه ی آرامت را واژه واژه اشک ریختم ، بازگشت هلیا ، چهره ی خسته ی پدر  و مرگ مادر همچون تو درهمم شکست ، حالا چگونه باور کنم که رفته ای ؟ چگونه این خود تنها را تنها تر از این کنم ؟ چگونه بپذیرم ؟
بی تو من خانه ای برای شب هایم ندارم ... بی تو من آرشم در قلمرو تردید ... بی تو باور کن باور کن دیگر نمی شود عسل اصل پیدا کرد ...
گریه تاب از کفم برده است ، چگونه باور کنم ؟
وقتی که دو روز قبل از قول تو برای نیکو نوشتم : " به امید باز گردیم پیش از آنکه نا امیدی نابودمان کند " ، هرگز به این نمی اندیشیدم که قرار است این چنین در هم شکنم .
این بار نه آنگونه که برای قیصر نوشتم ، این بار در اوج غم و اندوه و بی خویشی می توانم سینه ام را بالا بگیرم و بگویم هر چند کم اما بارها از تو یاد کرده ام ... پیش از رفتنت .
من از تو آموختم چگونه به خود ببالم . چگونه خویش را در خلوت سرشار از خلوصی بشناسم
چنان مسخ شده ام که نمی دانم قلم را چگونه بگردانم . نمی دانم چه بگویم .
بیشتر هذیان را می ماند تا نوشته . حتی نمی دانم چه نوشته ام .
چقدر از تو بدم می آید هلیا ...
پدر بگذار تمنا می کنم بگذار بازگردم ...
آنگاه برهنه ، تهی ، غمگین و سلامت رفتیم تا از رودخانه بگذریم ...
رود طغیان کرد...
همه ی ما در آب فرو رفتیم

..........................................................................

مطالب مرتبط :

 طلوعی تا فردا

20 خرداد ، وداع با ابراهیمی ( رادیو زمانه )

زمان تشییع پیکر نادر ابراهیمی


 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در پنج شنبه 87/3/16 و ساعت 10:29 عصر | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

نوای زمستان
طه ولی زاده
از زبان یک دانشجوی جامعه شناسی علامه طباطبایی خواهید خواند فردی که کورسو امیدی به آینده دارد : ...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 17
بازدید دیروز: 37
مجموع بازدیدها: 228111
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو
موسیقی وبلاگ من