سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
امروز: جمعه 100 اردیبهشت 3

آفتاب در حال غروب است و من ، تکیه داده به دیوار کاهگلی ایوان دلگشای خانه باغ قدیمی پدربزرگ ، تنهایی خویش را تنها و تنها با خود قسمت کرده ام . فارغ از هیاهوی خیابان های پر ازدهام شهر ، در کنار درختان تازه شکوفه زده و هزاری که چشم انتظار آمدن جوجه ی خویش است .
قلیان از نفس افتاده است و جنگ شاه و بی بی و سرباز ساعتی است که به فراموشی سپرده شده است .
بی خیال از انبوه کارها ، بی خیال از انبوه کتاب های خوانده نشده ، به کودکیم می اندیشم ،به شادی ها و سر خوشی ها ، به شب هایی که بر روی منبع آب بر روی تپه ی بیرون ده در کنار آتش با همبازی هایم گذرانده ام ، به سیب زمینی های کلوخی ، به لواشک هایی که مادربزرگ با میوه های باغ درست می کرد و ما خیره سرانه تمامشان را هنوز خوب جا نیفتاده به غارت می بردیم ، به روز هایی که مادربزرگ در تنور باغ نان می پخت ، نان های کوچکی که ما به لطف مادربزرگ خمیرشان را گرد کرده بودیم ، یاد آن روز هایی که گردو لیزک* می کردیم و پدربزرگ ، پدربزرگ مابانه با آن مهربانی خویش آنها رو به دوبرابر قیمت از ما می خرید و بساط سور و سات ما را فراهم می کرد ، یاد خواب های گرم زیر کرسی . چه روزهایی که رود پایین باغ را به دنبال پیدا کردن سرچشمه اش دنبال کردیم ، از پایین باغ تا سرآسیاب و باغ بالا و بعد هم که بیرون از ده اما افسوس و افسوس که هیچ گاه به سرچشمه هایشان نرسیدیم . چه عصر هایی که بعد از خواب شیرین عصرانه ، کوچه باغ های ده را لخ لخ کنان ورق می زدیم . چه شب هایی که تا صبح به ستاره های بی شمار آسمان خیره می شدیم . راستی ستاره های ده نیز کمتر شده اند . به این فکر می کنم که چه ساعت هایی را بر روی شاخه های درختان آلوچه و گیلاس ، اشعار سهراب را می خواندم ، شعرهایی که شاید چهار یا پنج سال است که دیگر هیچ کدامشان را نخوانده ام . زندگی شهر را چه به سهراب ؟ زندگی تیره ی شهر کلمات سنگین و با وقار اخوان را می طلبد نه کوچه باغی را که در آن باید در پی خانه دوست بود .
آفتاب تقریبا به پشت کوه های کهندان * رسیده است و قلمم همچنان جان می فرساید . پا بر روی عقایدم می گذارم و صادقانه می گویم : کاش می توانستم دوباره به آن روز ها بر گردم ...

..............................................................................................

پ . ن 1 : گردو لیزک کردن : پس از اینکه گردو را از روی درخت می ریزند و از روی زمین جمع می کنند ، بعضی گردو ها در زیر برگ ها و بوته های روی زمین پنهان می شوند . بچه ها بعد از اینکه جمع کردن گردو تمام شد ( معمولا روز بعد از آن زیرا که گردو را ریختن و جمع کردن یک روز طول می کشد .) به سراغ این گردوهای دور از چشم می روند و آنها را جمع می کنند برای خودشان .
پ . ن 2 : کهندان نام دهی است معروف در نزدیکی تفرش و با فاصله بیست دقیقه ای از ده اجدادی ما .
پ . ن 3 : سیب زمینی کلوخی : بعد از بر پا کردن آتش مقداری کلوخ در اطراف آن می گذارند و بعد از اینکه تمام چوب ها ذغال شد و کلوخ ها گرم ، کلوخ ها را بر روی آتش خراب می کنند و سیبزمینی ها را لای این کلوخ ها جا می دهند .
پ . ن 4 : متن مرتبط .
پ . ن 5 : کیفیت عکس های پایین رو کم کردم برای اینکه وبلاگم به راحتی باز بشه . اگر احیانا عزیزی عکسی رو با کیفیت اصل خواست فقط کافیه بگه . اینقدر عکس زیبا از این ده هست اما در انتخابشون دست آدم بسته است . در ضمن عکس های پایین برعکس بقیه عکس هایی که پیشتر ها در وبلاگ گذاشتم ، جلوه کامپیوتری ندارند . ( عکس ها برای نوروز همین امسال است (86) ) 
پ . ن 6 : چقدر پی نوشت !!! ( اثرات خوندن بعضی وبلاگ هاست شرمنده) 


 

 

 

 

متن دقیقا در مکان و زمان عکس بالا نوشته شده

 

 

تنور ( به قول محلی ها تندورستون)

 

 

شهریور 84


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/1/5 و ساعت 4:43 عصر | نظرات دیگران()

بهار جان سلام .
ببخش اگر قواعد نامه نوشتن را خوب نمی دانم آخر اولین باری است که دارم برای کسی نامه می نویسم .
بهارجان ! اینجا همه دلتنگت شده ایم . هر گاه که اسم تو می آید ، نم اشکی را بر چشمان مادربزرگ می بینم ، دلش برایت یک ذره شده است . امسال وقتی نبودی زمستان سختی را گذراندیم به امید اینکه تو خواهی آمد . به امید اینکه روزی این زمستان به غایت سخت و طولانی از سقف خانه ی ما پر خواهد کشید اما تو کار داشتی ، می دانم . می دانم این فقط ما نیستیم که به نسیم پر از ناز و نوازشت نیاز داریم .
شوق دیدارت مجنون را در برابر اشتیاقم رو سیاه کرده است . برای دیدنت قسم می خورم که تمام ثانیه ها را دانه دانه شمرده ام ، تمام طلوع ها را نظاره کرده ام .
بهار جان ! راستش را بگویم ، دلم را شکانده ای . نیامدنت آنقدر طولانی شده است که آمدنت را سخت است باور کنم .
بهارجان ! اگر آمدی اما اینجا آخرین خانه ای باشد که درش را می زنی . چشمان کودکان این شهر بیش از ما چشم انتظارتند . چه مادرانی که زمستان سخت را در نبود فرزندانشان کمر خم نکردند ؛ چه دخترانی که صورتشان آماج سیلی سخت زمستان شده است ؛ چه زنانی که سرما ، صدا را در گلوی آزادی خواهشان خشکانده است ؛ چه مردانی که هر شب با دستان خالی درهای خانه های نداشته یشان را در مقابل دیدگان ملتمس کودکانشان باز کرده اند ؛ چه عاشقانی که به جرم دستاهای گره شده سر از خاک سرد گورستان بر آورده اند ؛ چه توتم هایی که خون سیاهشان در گلویشان خشک شده است .  
بهار جان ! شرمنده ام که این را می گویم اما اینجا ما نیز برای ذره ای آرامش ، آرمش را از یکدیگر دریغ کرده ایم .
بهار جان ، اگر آمدی ، التماس می کنم ، اگر آمدی اول نگاه کثیف و هیز مردان شهر را از روی دامان دختران پاک و معصوم برگردان ؛ اگر آمدی سری به کوچه های تنگ و باریک جنوب شهر بزن ، احوالی هم از کودکان خیابانگرد بپرس ؛ اگر آمدی سری به دوستان محروم ما بزن که شهربند زیاده خواهی از ما بهتران شده اند . راستی سری هم به همین از ما بهتران بزن شاید نوازشت کارگر افتاد .
بهار جان ! نامه ام بوی غم گرفته است اما اینجا مقصر تویی که سالهاست یاد ما نکرده ای نه دل دردمند ما که زبانش جز به غزل ناامیدی گشوده نمی شود .
مادر می گوید : (( به بهار بگو از گمشده من خبر داری ؟ از جوانیم ؟ حالش چطور است ؟ هنوز جوان مانده یا مثل من زیر بار روزگار چهره اش به چروک نشسته است ؟ ))
بهار جان با تمام وجود چشم انتظارتیم
قربانت طه
 

 

عکس از ایمان محسنی عزیز


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 86/12/25 و ساعت 12:21 عصر | نظرات دیگران()

احساس می کردم قلمم به طراوت نیاز دارد ، به تازگی . نمی خواستم قلمم نیز مانند خودم به پیری زودرس دچار شود . نمی خواستم همچون پیرمردان حرافی شود که حرف های تکراری بی سر و تهشان مخاطب راخسته می کند و آشفته . گفتم برای چندی چیزی ننویسم شاید قلمم تازگیش را پیدا کرد . اما چگونه می توان از ذهنی پیر و فرسوده توقع داشت که کلامش شاد و سرشار از نشاط و طراوت باشد ؟
بعد از خواندن دو مطلب ( یعنی ممکنه باردار شده باشم ؟ _ بعد از شانزده سال آرام خوابیدم ) در وبلاگ استاد عزیزم دکتر شیرین احمدنیا ناگزیر شدم به نوشتن . ناگزیر شدم به بیان دوباره ی یک درد که اگر صد بار نیز تکرار شود باز کم است . قصدم خواند مرثیه بر پیکر نیمه جان شهرم نیست اگر از صد بار سخن می گویم . قصدم فریاد است و تکرار فریاد تا شاید جایی کسی صدایم را بشنود و کاری از دستش بر بیاید .
یک سال قبل یا پیشتر هم کلام دخترک ده ساله ای شدم که از طبقه محروم جامعه بود و برای تامین نیاز های خانواده اش و فرار از کتک های پدر دائم الخمرش رو به فروش فال های حافظ در مقابل یکی از معروف ترین رستوران های ایران آورده بود تا شاید رهگذران بی درد ، بی خیال از کوله بار دردش لطفی کنند ! و از او فالی بخرند .
بعد از چهار پنج بار که همدیگر را دیدیم . با آن لحن معصومانه اش برایم از زندگیش گفت . از سرگذشت و سرنوشت محتوم خودش و خواهرانش . اینکه چگونه پدر گرگ صفتش برای تامین تریاک و مشروب خود ، دختران هنوز ده ساله نشده اش را هر ماه به دست گرگ صفتی دیگر می دهد . اینکه آنها چه بلایی برسرشان می آورند . قصد تشریح صحبت های دخترک را ندارم .
چگونه می توان معصومیت دختر بچه ای را اینچنین نادیده گرفت و برای ارضای این نیاز های بیمار گونه به چنین کارهایی روی آورد ؟
متاسفانه سردمداران ما برای حفظ ظاهر جامعه ، همیشه پرده ای بزک کرده و رنگین بر روی درد ها و نیاز ها ی جامعه ما انداخته اند . نادیده گرفتن این مسائل نه تنها بهبودی را ایجاد نمی کند که موجب تورم غده های سرطانی اجتماع می شود .
نیاز جنسی ، نیازی است طبیعی . با نادیده گرفتن این نیاز و ایجاد نکردن راه حل ها برای برطرف کردنش موجب ایجاد بحران شدیدی در نسل امروز شده اند تا جایی که نویسنده ی رویترز بحران امروز ایران را دقیقا با آمریکای دهه ی شصت مقایسه می کند .
بدبختانه امروز هیچ مرز تعادلی را در بین هم نسلان خود نمی بینیم که یا از این سوی بام پرت شده اند یا از سوی دیگر . دانشجوی بیست ساله ای گریه کنان از این می ترسد که نکند با بوسه ی نامزدش ، باردار شده باشد و فرد دیگر آنچنان غرق در هوای نفس است که برایش دختر هفت ساله و روسپی چهل ساله تفاوتی ندارند .
نمی دانم تا کی باید این وضعیت اسف بار را تحمل کنیم ؟ نمی دانم تا کی این از ما بهتران نان به نرخ روز خور می خواهند چشمهای خویش را بر روی واقعیات جامعه ببندند ؟ نمی دانم تا کی قرار است کودکان ، معصومیت زیبای خویش را به پای نادانی و خودپرستی مسولان فنا کنند ؟ نمی دانم تا چه زمانی باید شاهد این پرده های بزک کرده بر روی درد های جامعه باشیم ؟
اما خوب می دانم که قربانیان این ندانم کاریها و تصمیمات از روی منفعت روز به روز برشمارشان افسوده می شود .
همین .

مرثیه ی باکرگی

.............................................................................

پ . ن 1 : عکس بی بدیل مرثیه ی باکرگی از افسانه پلویی

پ . ن 2 : چند تا عکس هم می خواستم از خودم بذارم که دیدم هم سرعت آپ شدن میاد پایین هم عکس بالا اینقدر کامل هست که نیازی به عکس های من نیست

پ . ن : از بعضی بچه ها دعوت کردم راجع به این موضوع بنویسن . فردا یا ژس فردا لینکشون رو میذارم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 86/12/11 و ساعت 11:47 صبح | نظرات دیگران()

چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا
کاه تو تیره می کند آینه ی جمال من

پیر شده ام ...
نه شوخی نمی کنم ، به راستی پیر شده ام . آنقدر پیر شده ام که گمان می کنم خطوط چهره ام از دست شمارش به دور افتاده اند . دست هایم پینه بسته اند . حتی هنگامی که مضراب های سنتور را بر تارهای زرد و سفیدش می نوازم ، به خوبی گلایه های سیم ها را می شنوم که : هی جوان ، سخت و زمخت می زنی ، زجه ی ما را نوازشی کافیست . اما چه کنم ؟ دست هایم سنگین شده اند درست همانند قلمم . اما چه کنم ؟ که مضراب ها از دستم فرار می کنند ، همانگونه که کاغذها ...
پیر شده ام ، نه به قامت مردان صد ساله که به درازنای عمر نوح . خطوط چهره ام شاید ، جای میله های قفس باشد ، ضرب در تمام ثانیه های عمرم .
جوانیم را اما ارزان به دست نیاورده بودم که اینگونه عجولانه و ناصبورانه از من گرفتند . مادر می گوید : (( سکوت کرده ای ... می ترسم صدایت را فراموش کنم . ))
می گویم : (( ساکت کرده اندمان ... اما مبادا صدایم را فراموش کنی که اگر تو هم فراموشش کنی ، دیگر چه کسی به یادش خواهد آورد ؟ ))
دلم برای خودم می سوزد . صادقانه بگویم تاسف می خورم که چرا ... می فهمم . کاش سرخوش بودم به بازی مزخرف روزگار . کاش چیزی و جایی بود که می توانستم حتی برای یک لحظه هم که شده پاک کنم این ذهن نفرین شده را از هر چه طلسم بدشگون این چرخ است .
آنچنان همه جا را آلودگی این شهر در بر گرفته که دیگر تفاوتی بین پرهای زیبای طوطیان و پرهای سیاه زاغان نمانده است . برف هم خاکستری شده است . و تنها چیزی که برق می زند ، سنگهای مرمر سفید گورستان هاست که بی روح می درخشند .
پیر شده ام . نه تنها چهره ام که تمام زوایای قلبم شکسته شده اند .
مانده ام این جاده ی تنهایی را با کدام امید باید به انتها برسانم . با کدام روزنه ای از روشنایی شمعی نیم سوز ؟
مادر می گوید : (( گرفته ای ... شور و حال جوانیت کو ؟ ))
کدام شور و حال ؟ کدام جوانی مادرم ؟  

................................................................................

پ . ن : عکس از محسن ابراهیمی .

پ . ن 2 : احساس می کنم قلمم رو به تکرار رفته و به طبع رو به زوال . احتمالا چند وقتی چیزی ننویسم .

پ . ن آخر : این متن بعد از کامنتی که برای مسیح علی نژاد نوشتم به ذهنم اومد و نوشتم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 86/11/22 و ساعت 1:18 صبح | نظرات دیگران()

حقیقت این است که تصمیم گرفته بودم راجع به مناسبت های تقویمی تا آنجا که امکان دارد چیزی ننویسم .چرا که بیم داشتم این دفتر نیز مانند اکثر وبلاگ های دوستان جنبه صفحات تقویم را پیدا کنند . با اینکه چند متن آمده راجع به قیام عاشورا داشتم ، بر عهد خود ماندم و آن ها را بر روی وبلاگ نگذاشتم .
اما چند شب قبل جواد عزیز در وبلاگش ( نقطه صفر ) از من دعوت کرد که بنویسم نسبت به کدام یک از بزرگان عاشورا ارادت خاصی دارم و لاجرم بنا به رسم وبلاگ نویسان دعوتش را پذیرفتم . موخره را در مقدمه آوردم اما باید اضافه کنم که اگر صادقانه به موضوع نگاه کنم ، باید بگویم که خود نیز مترصد این فرصت بودم .

پرده را که کنار می زنم نور عجول و بی حوصله پا به اتاق می گذارد . شیشه های پنجره آنقدر سردند که از تکیه دادن به آن صرف نظر می کنم . صدای محزون سه تار پیرمرد همسایه که مثل همیشه ، روز خود را با آن شروع کرده است ، ضعیف و ناپایدار به داخل اتاق درز می کند . مثل همه ی این سال ها که به خاطر دارم ، امروز نیز همانند دیگر عاشوراها رنگ ماتم دارد . حتی جیک جیک گنجشک ها نیز حال و هوای دیگری گرفته است .
قلم و کاغذم را بر می دارم تا برای چند خط هم که شده آنچه را در این چند وقت در خودم سرکوب کرده بودم بر خطوط تا ابد موازی دفترم جاری سازم ، با امید واهی آنکه روزی به هم برسند این خطوط نامفهوم و گنگ پر از کلمات کج و معوج .
از هر که و برای هر کدام از آن ابر انسان هایی که در آن روز در کنار پیشوایشان بودند ، میخ واهم بنویسم می بینم قلمم توانش را ندارد . از شکستن قلمم نمی ترسم اما بیم دارم که در لابه لای این خطوط عظمت آنان درست به چشم نیاید .
با این حال وسوسه می شوم که از دو انسان بزرگ که هر دو مظهر ادب و مهربانی و فداکاری هستند بنویسم . ادب این دو بزرگوار را نه قلم من که قلم آسمانیان نیز قاصر است در شرح و تفصیلش . یکی عقیله ی بنی هاشم ، بانویی که به راستی در قامت و لباس پدرش علی بر می خیزد و یک تنه نه ماتم یک عاشورا را که داغ و اندوه یک اربعین عاشورا را بر روی دوش خویش حمل می کند .
و دیگری بزرگ مردی که پرچم این عدالت خواهی ( و نه قدرت طلبی ) را در دستان خویش دارد . برادری که یک عمر برادرش را ، ارباب و آقای من خطاب کرده است . برادری که ارادتش به برادر را ذهن ها توان تجسمش ندارند .
باید بگویم برای نخستین بار است که متنی را آغاز کردم و نتوانستم آنگونه که می خواهم به پایانش برسانم که به راستی قلمم ظرفیت این موضوع را ندارد

..............................................................................

پ .ن : من هم از چند نفر از دوستان دعوت می کنم که در راستای همین موضوع بنویسند ( البته اجباری در کار نیست چون شاید برخی دوستان راجع به این موضوع نوشته باشند )

هم آوا ( کسی که مثل هیچ کس نیست )

کلبه احزان

آرمان آریایی ( فردای روشن )

زیبا

گیلاس آبی

و در آخر دوست عزیزم که از روی سهل انگاری اسمش و وبلاگش رو جا انداختم : شهروند درجه دوی عزیز

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/11/10 و ساعت 12:7 صبح | نظرات دیگران()

نه ، مشکل نه قلم است نه دست های پر چین و چروک من که چیزی نمانده در زیر بار سنگین قلم جان فدا کنند . مشکل حتی کاغذ های تازه تنیده شده ی دفتر نو هم نیست که بوی خوب جنگل هنوز از آنها به مشام می رسد . مشکل ازدیاد درد است و سیاهی تا جایی که نمی دانی از کجا شروع کنی ، از چه بنویسی و بر سر که فریاد بر آوری .
خیابان را که گز می کنی ، مهم نیست چشم هایت چقدر بسته باشند ، حتی اگر پارچه ی سیاهی بر چشمانت باشد باز هم این فقر و درماندگی را در بند بند این شهر سالخورد پیر حس می کنی . رو اگر برگردانی به کدام سو ؟ که سراسر درد است و دلمردگی . پای اگر از رفتن باز داری ، چگونه ؟ چگونه می توان پای از رفتن بازداشت در حالی که دو قدم آن سو تر شاید کودکی باشد نیازمند یک نگاه پر مهر . نگاه پر مهری که هر چند از یادش برده ای اما هنوز می توانی آن را در کورسوی انبار آشفته ی ذهنت پیدا کنی .
مشکل نه قلم است نه دست های پر چین و چروک من .مشکل نوشتن من از فقر و درد و سرماست ، حال آنکه خود در کنج اتاق گرم بر پشت میزی نشسته ام که قیمتش دستاورد یک یا چند سال زحمت یک کودک خوردسال است . و چقدر رقت انگیز است وقتی با شکم پر برای کودکانی اشک می ریزم که یک لقمه از آن غذا برای یک شبشان کافی بوده است . چقدر زجر آور است وقتی با خیال راحت بر دسته های مبل تکیه می زنیم و دم از حق بیچارگان و کارگران دم می زنیم و صدایمان را تا سر حد دیوار صوتی بالا می بریم که بگوییم : همه با هم برابریم و برادر ... چقدر خنده دار است ... چقدر گریه آور ...


 

.................................................................

پ . ن : اسم عکاس هنرمند این عکس زیر خود عکس هست .

پ . ن 2 : ممنونم از اینکه حتی در این ده دوازده روز اینجا رو تنها نذاشتید .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/11/3 و ساعت 5:8 عصر | نظرات دیگران()

می گوید : (( خسته شده ام از این همه تجهیزات بیمارستان که هفته ای سه روز با آنها سر و کار دارم )) . می گوید : (( نمی فهمم ، اینها که می دانند من هشت ، نه سال دیگر بیشتر زنده نیستم ، این همه هزینه برای چیست . چه می شود اگر این همه خرج را برای کسانی می کردند که بی امید به آینده روز می گذرانند . کودکانی که در این کولاک و برف طاقت سوز بدون سرپناهی شب ها را در زیر سقف بی ستاره ی آسمان می گذرانند . ))
برف پاک کن ها دیگر جوابگوی شدت برف نیستند . شجریان می خواند : (( گلچهره نپرس پروانه ی تو از تو چرا جدا شد . وان نغمه سرا از تو چرا جدا شد )) صدای ضبط را کم می کنم . می گویم : (( خب همین ها را به پدر و مادرت بگو . حرفت منطقی است . این پولی که بدبختانه توان زنده نگه داشتن تو را ندارد بگذار برای چندین کودک که چشمانشان چشم انتظار اتاق گرمیست خرج شود . ))
اشک هایش را پاک می کند . سرم را بر می گردانم و بی هیچ امیدی به دیدن منظره بیرون ماشین ، چشمانم را به پنجره خیره می کنم . استاد همچنان اما باصدایی ضعیف تر می خواند : ((ساقیا ساقیا زده ام باده ی نابی که مگو... جامی زده ام بر چشمه ی نگاه او .)) .
می گوید : (( توان گفتنش را ندارم . دلم نمیاید این امید واهیشان را نقش بر آب کنم . می ترسم دیگر نتوانم لبخندی بر روی صورتشان ببینم . ))
سکوت بینمان بیداد می کند . تنها ترکیب صدای خش خش تکراری برف پاک کن و صدای ضعیف نوار دلشدگان است که در فضای گرم ماشین می پیچد . با خودم فکر می کنم چرا وقتی برف می بارد همه چیز ساکت می شود ؟ ماشین ها ... آدمها ... و حتی کلاغ های پر سر و صدا .
می گوید : (( اصلا نمی دانم چرا این ها را به تو می گویم ))
می گویم :((با تمام احترامی که برای ارسطو قائلم اما خیلی چیزها را دیده ام که از قائده ی علت و معلولی بیرونند . به قول اون شاعر بزرگ که می گه : عقل گوید شش جهت راه است و بیرون راه نیست ... عشق گوید راه هست و رفته ام من بار ها . سوالت جواب ندارد . باز با تمام احترامی که برای شریعتی بزرگ قائلم و آن جمله مشهورش که می گوید : (( حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش هر کس به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد )) اما بعضی حرف ها هست که باید زمانی ، جایی و به کسی گفته شوند . ))
قرارمان این بود که هر سال با بچه های پیش دانشگاهی روز دوازده دی توی پارک اندیشه جمع بشیم تا خاطرات یک سال شیرین سخت را که در کنار هم در کتاب خانه ی پارک شب و روز گذراندیم را زنده کنیم و بهانه ای باشد که یکدیگر را به دست فراموش کار روزگار نسپاریم .
ماشین را کنار خیابان پارک می کند . با هم پیاده می شویم و به سمت قرارمان می رویم . از ما پنج نفر ، سه نفرمان هنوز به اولین سالگرد این قرار نرسیده برف و سرما را بهانه کرده اند و نیامدند . وقتی به پشت کتابخانه رسیدیم و خواستیم روی نیمکتی بنشینیم که سالی را با هم روی آن نشسته بودیم ناگاه دختر بچه پنج شش ساله ای را دیدیم که بر روی نیمکت کز کرده است . بی هی کاپشن و لباس زمستانیی . هنوز از شک این صحنه بیرون نیامده بودم که دیدم پیمان اورکتش را در آورده و به روی دخترک می اندازد . کلاهش را هم با اینکه برای سر کوچک دختر  بزرگ است ، بر سر او می گذارد . می فهمم که مثل همیشه به سختی بغضش را فروخورده است . گونه های دخترک را می بوسد و بی آنکه او را از خواب تلخش بیدار کند ، دستی بر سرش می کشد و راه می افتد .
خود را بر روی نیمکت برف گرفته ای رها می کنم و می گذارم به راهش ادامه دهد ...

................................................................................

پ.ن : عنوان مطلب برگرفته از شعر بی بدیل قاصدک اخوان بزرگ است :
در اجاقی طمع شعله نمی بندم ، اندک شرری هست هنوز ؟


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 86/10/18 و ساعت 2:29 صبح | نظرات دیگران()

راستش را بخواهید همه چیز از یک اسب شروع شد . نه ، اگر خیلی راستش را بخواهید همه چیز از چندین اسب شروع شد . خب نیاز به توضیح نیست که منظور از اسب ، همین اسب تکامل یافته امروزی است . منظورمان ابدا اسب های ماقبل تاریخی نیست .
باز هم اگر راستش را بخواهید ما هرچه مطالعه کردیم ندیدیم جایی داروین در نظریه اش گفته باشد که کی این اسب به تکامل رسید . داستان از خیلی قدیم شروع می شود : شاید زمان دایناسورها ، شاید بعد از عصر یخ بندان ، اصلا شاید قبل یا بعد خوردن میوه ممنوعه ، شاید هم دقیقا همان زمانی که هابیل یا قابیل در حال خاک کردن قابیل یا هابیل بود . ( هنوز ندیدم کسی با اطمینان بگه که قابیل زد توی سر هابیل یا هابیل این جنایت رو کرد بگذریم ) .
از موضوع دور افتادیم . آن زمان حالا هر زمانی که بود اسب های زیادی در مراتع سر سبز و خالی از انسان ( این موجود تو پایی که هرچه زور بزنم نمی توانم بگویم دقیقا چه مشخصاتی دارد ) ، آزاد و رها برای خودشان در گروه های مختلف می چریدند و می خوردند و می آشامیدند . به دور از هر بلا و هر دشمن . آرمان شهری بود برای خودش . تا اینکه یک روز سرو کله موجود وحشیی پیدا شد . نه اشتباه نکنید این موجود انسان نبود . هر چه بود که اسب ها برای اولین بار می دیدندش . موجودی مثل شیر و ببر . موجودی که حتما نسلش خیلی پیشتر ها منقرض شده است . خلاصه حوصله یتان را سر نبرم ، آن موجود به سمت یکی از اسب ها حمله کرد اما اسب های دیگر به مقابله برخاستند و بدن آن موجود وحشی را آماج لگد های خود کردند . آن موجود هم فرار را بر قرار ترجیه داد . اما این را هم بگویم که اسب های زیادی زخمی شدند . همه خونین و مالین به سمت چرا گاه برگشتند . البته جای زخم هایشان طولی نکشید که بهبود یافت .
این ماجرا بارها و بارها اتفاق افتاد تا جایی که یال سفیدان ( معادل ریش سپیدان . گویا در دنیای اسب ها از این واژه استفاده می شود ) قوم تصمیم گرفتند برای این موضوع انجمنی بر پا کنند . به پا کردند و به این نتیجه رسیدند به جای آنکه هر بار چهل پنجاه تا از اسب ها زخمی شوند ، بهتر است به آن حیوان وحشی اجازه بدهند که بیاید و یکیشان را بخورد و مابقی را خط بکشد . همینگونه هم شد . آن موجود وحشی ماهی یک بار می آمد و اسبی را به مسلخ چنگال هایش می فرستاد .
اسب های رشید قد بلند گردن کش هم برای آنکه صحنه ی این جنایت را نبینند سر خم می کردند و می چریدند . غافل از اینکه دنیا هردنبیل نیست و نظریه ی داروینی در آن وجود دارد . پس رفته رفته از بس که چریدند گردن بلندشان کوتاه شد و شکم زیبایشان چاق و گوش خوش تراششان دراز . شدند خر . به همین سادگی . آن اسب های آزاد آزاده شدند خران بارکش تو سری خور گوش دراز ( تا این موقع دیگر قطعا انسان خلق شده بود و به مرحله کشاورزی رسیده بوده است )
البته برخی از آن اسب ها از همان اول به کوه ها پناه بردند و اسب ماندند و با آن موجودات وحشی جنگیدند .
این قسمت را بگذارید تند بگویم که هم دل من هم دل شما برای این خرهای بدبخت فلک زده خواهد سوخت :
دو سه باری این خرها متحد شدند و اعتصاب کردند و باری بر نداشتند ولی دیگر کار از کار گذشته بود ، انسان ها خیلی پیشرفت کرده بودند . البته من خوب که نگاه می کنم می بینم گوشها مقداری کوچک شده اند اما چون همش راستش را می خواهید می گویم : امیدی به این خرها ندارم . چون خرند ...

 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/10/12 و ساعت 12:38 صبح | نظرات دیگران()

به تنگ آمده ام از هرچه قید وبند است . بگذارید بی مقدمه سخنم را آغاز کنم . اصلا برعکس همیشه می خواهم فریاد بکشم . خسته گشته ام از درد و دل های شبانه با در و دیوار تاریک اتاقم . بگذارید یک بار هم که شده داد بزنم :
دیگر از یلدا خسته شده ام ، از عید ها بدم می آید . هیچ کدامشان با هم فرقی نمی کنند . از مهمانی ها ... حتی از سوگواری ها هم خسته شده ام .
خجالت می کشم از آن همه میوه ، آن همه غذا ، آن همه آلایش و تجمل . شرمگینم از اینکه اینوگنه بی توجه در انتخاب میوه ها و غذا های مختلف خود را گم کرده ام حال آنکه دیگرانی ، همینجا در همین چند قدمی خودمان حتی توان خرید لقمه نانی را ندارند چه رسد به میوه هایی که قیمتشان در این شب ها سر به فلک می گذارد . شرمگینم از نگه شرمگین پدری که نمی داند چگونه باید در چشمان کودکش نگاه کند . شرمگینم از دست های پینه بسته ی مادری که باز هم مثل هر شب باید با چشمان خیس به خواب برود . شرمگینم از نگاه ملتمس کودکی که به دست های خالی پدر خیره شده است .
همین دیشب بود که کودکی از مادرش پرسید : مادر یعنی از این همه انار یک دانه اش برای ما نیست ؟ و مادر مثل هرشب امید شب دیگری را داده بود .
دیشب که خواستم دستم را به سمت انار روی میز دراز کنم ، آنچنان موج این افکار بردستم تازیانه زد که تا دنیا دنیاست اثرش بر روی دستم خواهد ماند .
شب ها که لخ لخ کنان پیاده به خانه باز می گردم ، از دیدن این همه ماشین ها و خانه هایی که قیمتشان را شماره نیست ، متعجب می شوم . می مانم که فاصله ی عرش و فرش چقدر زیاد است . می مانم که این پسر جوان بیست ساله چگونه و با کدام پول توانسته با چنین دبدبه و کبکبه ای پشت این ماشین بنشیند . کاش این از ما بهتران چشم هایشان را بر روی این همه بد بختی نمی بستند و اینگونه از کاهش فقر و بدبختی سخن نمی گفتند .
نمی دانم سخنانم چه تاثیری می تواند داشته باشد . اما داستانی به یاد آمد که خود جواب گوی این سوال من است :
می گویند فرد محققی در کنار دریا قدم می زد ، دید شخصی به طرف ساحل می آید ، چیزی از زمین بر می دارد و به سمت دریا پرتاب می کند و دوباره و دوباره کارش را تکرار می کند . پس از دقایقی فرد نویسنده به سراغ مرد می رود و می پرسد : چه می کنی ؟ فرد در جوابش می گوید : این ستاره های دریایی را که در اثر جزر و مد در ساحل گیر افتاده اند به دریا پرتاب می کنم . فرد محقق می گوید : که این کار چه فایده ای دارد ؟ روزانه هزاران هزار ستاره دریایی بر اثر جزر و مد دریا در ساحل جا می مانند و تو چقدر می توانی ستاره ها را نجات دهی ؟ و کار تو اصلا چه تاثیری دارد ؟
فرد به طرف دریا می رود و ستاره دریایی را که در دستش بود ، پرتاب می کند و رو به محقق می کوید : لااقل در مورد این یکی موثر بود ...


 

.........................................................

اسم عکاس عکس هم زیر خود عکس هست .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 86/10/2 و ساعت 11:8 صبح | نظرات دیگران()

راستش را بخواهید حرف برای گفتن بسیار دارم اما دلتنگ تر از آنم که قلم توان شرحش را داشته باشد .
چند روزی است دوباره مثل خودم شده ام . چشمهایم بی بهانه لبریز می شوند . صدایم زود می گیرد . بغض بی رحمانه راه نفس را سد می کند . همه چیز وا می دارد مرا به یادآوری خاطرات گذشته . به یاد درخت توت . خانه ی پدربزرگ ، باغچه ی کوچک پر بار ، درخت انجیر ، شاتوت و آن نارنج کوچکی که تنها چند سال داشت . دست خودم نیست نمی توانم جلوی تصویر بازی هایمان را که پیآ پی  از مقابل دیدگانم می گذرد ، بگیرم : فوتبال، آقای گل ، قایم موشک و آن زمان که کم سن تر بودیم ، شمشیر بازی های کوچه .
سخنم تکراری است ، می دانم اما وقتی شنیدم خانه را خراب کردند نتوانستم بایستم و نگاه کنم . بی آنکه به کسی بگویم شال و کلاه کردم و به سوی آن خانه ی کودکی هایم رفتم .
مخروبه ای شد بود برای خودش . همه چیز با خاک یکسان شده بود . بی آنکه به نگاه های سنگین این و آن توجه کنم مانند کودکی هایم بر تل خاک نشستم و خیر ه شدم به لانه ی چوبی کوچک کبوتر ها که دایی مهدی سال ها قبل آن را بر روی دیوار بلند خانه ی باقر آقا نسب کرده بود و اکنون آنجا روی زمین در میان آن تل خاک افتاده بود . یعنی اینها نمی دانستند که این خانه یک تنه خاطرات سه نسل را به دوش می کشید ؟
مثل این سال های اخیر آقا ماشالله سر کوچه روی چهار پایه ای نشسته بود آخر دیگر نمی توانست بقالی را بگرداند . سلام کردم . علیک گفت . حال همه را پرسید . اما چیزی را که نباید می گفت ، گفت .
گفت : یعنی حیف نبود اینجا ؟ حداقل یادگار آقای کریمی بود .
بغض راه گلویم را گرفت . اشک در چشمانم حلقه زد . سری تکان دادم و با عجله خداحافظی کردم . از اشک هایم خجالت نکشیدم اما دوست داشتم غمم را تنها با خودم تقسیم کنم .
یک آن احساس کردم اگر قبر آقا جان آنجا می بود می نشستم و ساعت ها با او حرف می زدم . از گذشته می گفتم . از حوض . ماهی های قرمز . از درخت شاتوت . اما نبود . دماوند کجا اینجا کجا . آقا جان شرمنده ام که بر سر مزارت نمی آیم . الآن سالهاست که دماوند نیامده ام .
راستی تابلو های کوچه را هم عوض کرده اند . تابلو ها نو شده اند . و بر خلاف سال های دور این بار براق و پر رنگ نوشته اند : کوچه ی کریمی . چه فایده اما ؟؟؟
چه فایده ...

........................................................

این مطلب پی نوشت ندارد .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/9/21 و ساعت 1:4 صبح | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

نوای زمستان
طه ولی زاده
از زبان یک دانشجوی جامعه شناسی علامه طباطبایی خواهید خواند فردی که کورسو امیدی به آینده دارد : ...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 37
مجموع بازدیدها: 228109
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو
موسیقی وبلاگ من