سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
امروز: جمعه 100 اردیبهشت 3

الان ساعت سه و نیم بامداد است . بی خوابی تمام توانم را از من گرفته است . دل ضعفه شدیدی دارم . شاید چند روزیه که درست و حسابی چیزی نخوردم . هر کاری کردم نتونستم بخوابم . پلک هایم به زور باز است . چشم هام رو می بندم تا بخوابم اما نمی تونم . شاید دو هفته ای باشه که صورتم رو اصلاح نکردم . تمام حروف روی کیبورد رو تار می بینم . دست چپم می لرزد . شاید پارکینسون گرفته باشم . راستی من چند سالمه ؟ . در بهبهه و هیجان تاریخ گم شده ام . دیروز بود . مغول ها ، مغول ها حمله کرده اند . فریاد می زدند . اما من صدایی نمی شنیدم . تنها از روی لب ها . از هراس چشم ها . هذیان می گویم ؟ . فکرم درست کار نمی کند . نمی دانم . در کتاب تاریخ خوندم . نه . خودم هم آنجا بودم . زیر یکی از سنگ های اهرام بود که له شدم ؟ . دیوار چین بود ؟ . یعنی دیوانه شده ام ؟ . هسته های آلبالو همه جا افتاده اند . یکی را از لای دکمه های کیبورد درآوردم . کتاب هایم . در کتابخانه باز است . یادداشت هایم فرش زمین شده اند . گرد . خاک . جارو کار نمی کند . نمی توانم درست نفس بکشم . یکی از پایه های تختم شکسته است . نه ! صندلی ام . تاریخ . من همه جا بوده ام . می روم بخوابم . شاید توانستم

Lable : بی خوابی ...

............................................................................

پ . ن : این متن رو دیشب می خواستم بذارم اما سیستم پارسی بلاگه دیگه ...


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 87/3/21 و ساعت 7:58 عصر | نظرات دیگران()

وقتی که در منجلاب افکار نامشخص بی انتهایت غرق می شوی ، هنگامی که گمان می کنی تمام دنیا شمشیر را برایت از رو بسته است ، هنگامی که دست امید از زمین و زمان می کشی و امید آمدن سواران خرامنده خورشید را در دل دفن می کنی ، وقتی احساس می کنی سهمت از آیندگان تنها آب دهانشان بر سنگ در هم شکسته گورت خواهد بود ، هنگامی که از همه چیز دست کشیده ای و دل و دست از هر چیز و هر کسی بریده ای ، گاهی پیش از آنکه از تنها روزنه ی باقی مانده گلوله ای به مغزت شلیک شود افکاری از منظرت می گذرد که جایی برای حسرت خوردن نمی گذارند . مغرورت می کنند به آنچه هستی و چه لذتی از این بالا تر ؟ به این فکر می کنی که در طول زندگیت با چه افراد نازنینی آشنا شده ای و چه بسیار دوستانی که ثانیه های با آنها بودنت پاداشیست اما نه به حقیری بهشت ناچیز خیالی .
امروز روز میلاد دو عزیز بسیار عزیز است . آنقدر عزیز که منی که دائما فراریم از مناسبتی کردن این دفتر ، وادار شده ام به نوشتن از ایشان و برای ایشان .
انسان هایی که وجودشان به تنهایی مصداق آیه ی : (( فتبارک الله احسن الخالقین )) است و بی شک بدون وجود آنها ، خدا هرگز جرات بیان این کلام را نمی داشت .
انسان هایی که مهم ترین ویژگیشان ، داشتن خود مشخصی است . خودی دوست داشتنی . خودی که رنگ و بوی تقلید را ندارد . خودی که سایه ندارد .
قلمم خوش نمی رقصد و گویا باز هم سر لج دارد با من لجوج ، چندیست بیگانه شده ایم . نه او با نای دل من می رقصد و نه من با رقص او دلتنگیهایم را می توانم فروخورم .
خانم احمدنیای عزیز ، میلادتان را نه به رسم عرف و تعارف که به اخلاص کودکانه ی خویش که تنها یادگار باقی مانده ی آن دوران است عزیز می دارم و می بالم به اینکه دنیا کوره راهم را گره زد بر شاهراه شما .
نیکوی شاد . نیکوی دوست داشتنی ، بیست سالگیت را نیز همچون تک تک روزهای گذشته ات شاد بدار و به این بیاندیش که چه دهه و چه دهه های زیبایی را پیش رو خواهی داشت . غمگینیت را آنگونه که به خودت گفتم با تک تک سلول هایم حس می کنم اما به قول نادر ابراهیمی : (( من نمی گویم که در این راه پر افت و خیز زندگی هرگز نباید ناامید شد اما به امید بازگردیم پیش از آنکه نامیدی نابودمان کند . )) . مخواه و می دانم نمی خواهی که همچون دیگران خواهر خطابت کنم که باور دارم انسان ها حرف هایشان را پیش از آنکه بر زبان آورند با قلبشان فریاد می کشند و بعضی واژه ها از تکرار و تکرار شدن ارزش خویش را از دستداده اند .
روز های پر امیدی را برایت آرزو دارم .

 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/3/13 و ساعت 12:35 صبح | نظرات دیگران()

صدای کمانچه از خود بی خودم می کند . غرق می شوم در افکار بی سرانجام .نگاه خیره ام به نقش قالی هزار نقش می بخشد . صدای تار مرادی هم در حال اوج گرفتن است . چشمانم را می بندم . فاصله گرفته ام از تکرار های روزانه . هیچ چیز را حس نمی کنم .صدای تنبک پژمان حدادی فارغ می کندم از همه چیز .


اینجا تنها جایی است که خودی وجود ندارد . پیوسته ای به صدای کمان و سه تار وتنبک . نه ، خود صدای آن ها شده ای .


قطرات اشک هزار نقش قالی را دو چندان کرده است . دیگر صدای باد را هم نمی شنوی ، صدای به هم خوردن پنجره را .


اینجا جای فکر کردن به خوشی ها ، درد ها ، غم  ها و هیچ چیز دیگری نیست . این جا تو گم می شوی در میان تار های تار در خم و توی حباب کمان چرخ می زنی ، بر روی پوست تنبک می رقصی ، آنچنان که رقص  صوفیانه در برابرت بازیی کودکانه می نماید .


ناز انگشتانت کلهر ، تو چه دردی را با این کمان در میان گذاشته ای که این گونه ناله می کند ، ضجه می زند ، اشک می ریزد ؟ نمی گویی اگر او تاب نیاورد چه می شود ؟ نمی گویی اگر تار هایش این درد را تحمل نکنند و از هستی خود جدا شوند چه می شود ؟


چه دلی دارد این تار . چه کسی را می توان صبور تر از او پیدا کرد ؟ هزاران سال است که اجداد ما غم هایشان را با او در میان می گذارند و او هنوز از هم نپاشیده است ، نمی پاشد ، که اگر اینطور شود که دیگر تار نیست .


بیات ترک ، دیلمان ، دشتی ، افشار ... چه فرقی می کند که کدام ترا اینچنین مجنون کرده است ؟ تو مجنون شده ای . مجنون را چه به بیات و همایون و دشتی ؟ مجنون را چه به درآمد و فرود ؟ او خود آنجا که باید اوج می گیرد و آنجا که باید فرود می آید .


دوست داری این صدا تا ابد ادامه داشته باشد . تمام نشود . اما ، اما ، تمام شده است . تمام شد . تو بازگشته ای به زمین و در حسرت آن صدا ، آن زمان ، آن دقایق ، اشک می ریزی . آنقدر که اگر کسی صدایت نکند ، از آب خالی می شوی .


صدا می کنند .


چاره ای نیست . باید جدا شوی .


جدا می شوی ...

 

......................................................................................................

پ . ن : عکس از فاخره خطیبی


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 87/3/1 و ساعت 8:17 عصر | نظرات دیگران()

کودک اینگونه نگاهم مکن . در هم می شکنیم . خردم می کنی . کودک اینگونه _ تمنا می کنم _ نگاهم مکن .
کودک کدام عدالت است که تو را مجبور کرده مشق فردایت را کنار پیاده رو بنویسی ؟ پیاده رویی که معبر عابران متجدد و تجمل گرای دنیای امروز است . سرت را برگردان و کت وشلوار های اتو کشیدیشان و شکم های چاقشان را نظاره کن . سرت را برگردان و بنگر چگونه بی خیال از حضورمان درباره ی ران های کشیده ی خواهرت یا خواهرم صحبت می کنند . گوشت را تیز کن تا بشنوی از عکس برهنه مادرانمان چگونه سخن می گویند .
کودک می دانم مجبوری اما آن فال حافظ را از آنجا بردار . به که این ها را می فروشی ؟ به مردمان کثیف شهر سیاهی که با دو کلمه عربی ، خدا را هم راضی می کنند تا سرنوشت دختری را به لجن بکشند ؟ به عشاقی که طول عشقشان تا پایان اولین برهنگیست ؟ به دخترانی که برای چند شب هم آغوشی با دیگری ، حاضرند لطف کنند !!! و از تو فالی به افتخار آن دیگری بخرند ؟
عکست را که نگاه می کنم ، می بینم شهرمان چه ظالمانه تو را با خط سفید دوداندودی از دیگران جدا کرده است . ترازویت را آن سوی خط که هستی بکشان تا اگر کسی آمد تا وزن خود ، لباسها و غذایی که خورده را یکجا بکشد ، حداقل برای ثانیه ای که شده دنیای تو را لمس کند . گرسنگیت را که نه اما گرسنه بودنت را بفهمد . خستگیت را که نه اما شاید دست پینه بسته ات را ببیند .
اینگونه نگاهم مکن کودک . می دانم من نیز مقصرم . نه به اندازه ی آن سوار بر ماشین چندین میلیونی . نه به اندازه ی این از ما بهتران . نه به اندازه ی آن بازاریی که به نام خدا نان در می آورد و نه به اندازه ی ... خدا ، اما می دانم مقصرم .
اینگونه نگاهم مکن ....

................................................................................

پ . ن : عکس از خودم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 87/2/24 و ساعت 9:26 عصر | نظرات دیگران()

امروز زنان صرف نظر از عناوینی مانند هنرمند ، پزشک ، معلم و یا خانه دار ، نیمی از جمعیت جهان را تشکیل داده اند . نیمه ای که خواه نا خواه تا همین دیروز ضعیفه نامیده شدنشان در افکار جنس برتر نهادینه شده بود . نیمه ای که تا همین دیروز تنها مسیر بین مطبخ و رختخواب را طی می کرد . موجودی که گویا جز غنچه لب و تاب مژگان و طره گیسو چیزی برای عرضه نداشت . موجودی که همواره در پستو های اندرونی ها خاک خورده است و خاک خورده است و خاک خورده است .
اگرچه امروز هم ما با پسمانده های این تفکر و نگرش تحجر گرایانه مخصوصا در جامعه در حال گذار خود از سنت به مدرنیته و مدرنیته متاخر رو به رو هستیم که زن را به مثابه دستگاه تناسلیش می شناسد ، اگر چه این نگرش هنوز حتی در بین بسیاری از جوانان ما استمرار دارد که زن را به عنوان یک سرویس دهنده ( در خانه _ در مسائل جنسی و ... ) می شناسند و اگرچه متاسفانه بسیاری از زنان جامعه ما _ مخصوصا زنانی که در روستا ها و شهر های کوچک زندگی می کنند _ هنوز با حقوق خود آشنا نیستند و باور های غلط رایج را پذیرفته اند اما اگر از دید کلی به موضوع نگاه شود ، حرکت تاثیر گذار و قابل توجهی را می شود در جامعه جهانی و به دنبال آن ، جامعه ایران دریافت .
هر چند پیش از فرایند صنعتی شدن ، گه گاه صداهای اعتراض از اندرونی ها به کوچه و خیابان می رسیده است اما بعد از انقلاب صنعتی و به طبع آن گسترش رسانه ها و گسترش مراکز آموزشی _ تحصیلی ، زنان آرام آرام با حقوق انسانی خود آشنا شدند و اگر تا پیش از این شک داشتند ، اکنون مطمئن بودند که آنها تنها برای زاییدن و پخت و پز و برطرف کردن نیازهای جنسی جنس برتر آفریده نشده اند .
 بدیهی است که این آشنایی با حقوق ، ابتدا در کشورهایی اتفاق افتاد که در بطن جریان عظیم صنعتی شدن قرار داشتند اما دیری نپایید که موج اعتراضات زنان بر جایگاهشان ، اکثر نقاط را در نوردید و همچنان ادامه دارد .
در این میان ، جریان های گوناگونی برای متحقق ساختن این مهم شکل یافته و استمرار دارند که از آن جمله می توان به : فمینیست های لیبرال ، فمینیست های رادیکال و فمینیست های سیاه اشاره کرد که در ادامه در موردشان به اختصار نکاتی را یاد آور می شوم .

 

 

..................................................................................

پ . ن 1 : این متن مقدمه پژوهشی است با نام آپارتاید جنسی که برای کلاس جامعه شناسی دکتر احمد نیا نوشته ام

پ . ن 2 : عکاس : حنا کامکار

پ . ن 3 :‏ راستی یادم رفت بهت بگم ، پنجشنبه و جمعه تو همون روستای سبز دور بودم ، خودم و خودم و خودم البته با کلی گوجه سبز حتما عکس هاش رو میارم که ببینی ( اینجا نوشتم چون اون کامنتدونیت بسته است )

پ . ن 4 : قصد راه اندازی یک فتوبلاگ رو دارم . تقاضا دارم اگر پیشنهادی دارید حتما عنوان کنید . مخصوصا در مورد انتخاب سرور وبلاگ _ فعلا به طور موقت کارم رو در وبلاگ عکسکده شروع کردم


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/2/16 و ساعت 11:9 عصر | نظرات دیگران()

حرف هایی هست برای نگفتن . بغض هایی هست که آغوش دوست نمی طلبد و اشک هایی که سیلشان را تنها متکای تختت تاب می آورد و من پرم از همه ی اینها .
گاهی آنچنان دلم برای خودم تنگ می شود که یعقوب بهر یوسف . گاهی آنچنان بی قرار دیدار خودم می شوم که هر ثانیه برایم حکم هزار سال را دارد و هر نزدیکی ، حکم یک مزاحم را .
سخت است و زجر آور وقتی که همه دوستان و نزدیکان و هم دانشگاهیانت تو را با لبخند بشناسند و تو خود را حتی یک بار هم خندان ندیده باشی .
هرگاه به خود نظر افکندی ، چیزی جز موجودی پیچیده شده در مه و اندوه و اشک ندیده ای ، خود را چیزی جز انبوهی از پوچی نیافته ای و جالب آنکه در میان دوستانت از امید حرف می زنی ، از زیبایی و خوبی جهان و وجود خدایی که تنها سهمت از او گلایه و شکوه است ، نه حمد و سبحان .
دلم برای خودم تنگ شده است و من این خود نفرین شده را چندگاهیست که در کوچه پس کوچه های حضور دیگران جاگذاشته ام .
چندی است دیگر نه صدای نی در اوج تنهایی بی خودم می کند نه صدای عود این محزونترین ساز تاریخ . حالا دیگر شده ام دوستدار راجر واتر و جو ستریانی و لوناردو کوهن . آخر اینها اسم های دهان پر کنی است . کافیست دو خط از آهنگ comfortably numb   را  از حفظ بخوانی آنگاه دیگر علاوه بر روشنفکری ، برچسب نبوغ و دانایی را هم بر پیشانی داری . کافیست یک بار ، فقط یک بار از کافکا یا گورکی نامبری تا همه تو را نابغه بخوانند و کتاب خواندنت را تحسین کنند . یا چه  می دانم ، هر نقدی که راجع به فلان فیلم کلاسیک خوانده ای را نشخوار کنی .
حالا تو دیگر در میان این ملتی که از نان شب برایشان واجب تر ، قهرمان و اسطوره است ، یک شبه ( به کسر ش و سکون ب ) اسطوره می شوی هر چند با عمری کوتاه و برای عده ای محدود .
دلم برای گریه هایم تنگ شده است . مهم این نیست که گریه ها برای درد مادر بوده یا پیری پدر . مهم این نیست که بر بی پولی فقیری اشک ریخته ای یا بر دستان خسته و خالی پدر . مهم این نیست که از بی آغوشی گریسته ای یا از بی پناهی دیگران . مهم اینست که خودت بوده ای .
خود خود خودت . بی خیال از نگاه سنگین دیگران که : آخر مرد که گریه نمی کند !!!
مانده ام ، کدام زورگوی ظالم روزگار این چرندیات را به خوردمان داده است و ما مثل همه ی تاریخ نابخردانه ، این مزخرفات را جذب کرده ایم !!!

 

 

.....................................................................................................

پ . ن 1 : عکس از بهاره رحیمی

پ . ن 2/1 : نام بردن من از یک سری اسمها تنها جنبه نمادین داره وگرنه کسی ارزش آنها را منکر نیست

پ . ن 2 : از دوستان پارسی بلاگی خواهش می کنم هیچ یک از متن های بنده رو زین پس منتخب نکنند زیرا که ترجیح می دم مورد سانسورتان قرار بگیرم تا سوئ استفاده . دوست ندارم متن هایم را در لیست منتخب هایتان ببینم !!!

پ . ن 3 : حالم از سه شنبه ها که دانشگاه ندارم بهم می خوره همچنین پنجشنبه و جمعه


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 87/2/10 و ساعت 1:0 صبح | نظرات دیگران()

نثرم این بار کمی ( و تنها کمی ) متفاوت خواهد شد . می دانم . آخر این از آن موضوع هاست که شاید در تمام عمرت تنها یک بار فرصت نوشتنشان را داشته باشی . امکانش خیلی کم است که تو یکی از بهترین و شاید بهترین خبر تمام عمرت را شنیده باشی و به جای اینکه شادی و هلهله راه بیاندازی ، سراغ سنتورت بروی و با چشمانی لبریز ، از مقدمه مویه سه گاه شروع کنی و بعد مویه و همچنان در حالی که اشک می ریزی ، سه مضراب زابل این قطعه شاد را بزنی !!!
خبر را که از دهان مادر می شنوم شکه می شوم . می خندم (  از اعماق وجودم می خندم ) و تمام تلاشم را می کنم که اشک هایم را وادار کنم تا در اتاقم طاقت بیاورند و سرازیر نشوند .
خبر را که می شنوم یک چیزی مثل پتک آنچنان محکم بر سرم می کوبد که تا ساعتی از دردش گریه امانم را می برد ، اینکه چقدر کودکیمان زود تمام شد ! تمام آن  کودکی ها جلوی چشمانم رژه بلند بالایی را ترتیب داده اند که اینک هم که می نویسم هنوز رژه یشان تمام نگشته است . خانه مامانجون و فرمانیه و مخصوصا شهران ! شهرانی که پاتوق روز های برفی بود ، شهرانی که پر بود از مه و لبو و قایم موشک هایی که هرگز تکرار نشد .
خبر را که می شنوم ، می روم و آلبوم عکس های کودکی مشترکمان را ورق می زنم و ورق میزنم و ورق می زنم . سیر نمی شوم . از نو و ده باره از نو .
خدای من ! چند سال است مگر من این عکس ها را ندیده ام !!! بابا را ببین چه پیر شده است ! عمو جواد را نگاه کن ! به راستی این من چند ماه ام در بقلش ؟ باورم نمی شود من و تو این همه عکس با هم داریم : 1 من چند ماهه و توی چند ساله درون پیکانی که گویا به سوی مشهد می رفته است . 2 _ من و تو و علی کنار حوض کوچک خانه فرمانیه و تو اینقدر مواظبمی که در این عکس به راستی نقش یک خواهر را ایفا کرده ای . 3 _ من و تو و علی ، انگار دارم از روی زمین آشغالی بر می دارم و تو باز خواهر گونه مانعم شده ای . به گذار از خیر چند ده عکس دیگر که با هم داریم بگذرم و بگذار از تمام عکس هایی که همه ما بچه ها در آن هستیم نیز بگذرم .
می بینی ؟ باز هم می گویم : " بچه ها " ! انگار اصلا نمی خواهم باور کنم که بزرگ شده ایم انگار نمی توانم بپذیرم همین چند ساعت پیش خبر زیبای پیوندت را با عزیز بسیار عزیزی شنیده ام !  انگار نمی توانم بفهمم چگونه می شود که این دوقلو ها امسال دانشجو می شوند ! یا اینکه حسین دانشگاهش تمام می شود .
می بینی ؟ تو باور می کنی ؟ باور می کنی که الان چند سال است که آقا جان دیگر زنده نیست ؟ یا اینکه خانه غیاثی ( همان خانه کودکی هایمان ) را خراب کرده اند ؟ چین و چروک صورت مادرانمان را باور می کنی ؟ چین و چروکی که حاصل زندگی ماست بر زیر چشمانشان . درد دست مامانجون را باور می کنی ؟ یا درخت شاتوتی را که دیگر هیچ گاه قرار نیست از آن بالا برویم ؟ باور می کنی اینها را ؟
ببخش اگر اینگونه نوشتم آخر حالا تو نو عروسی و من باید برایت از سفیدی لباس و سیب و انار هزار پاره ی زیر پایت بنویسم . باید برایت از لبخند روی لبم بنویسم . باید برایت از خوشحالی خارج از وصفم بنویسم . باید از این بنویسم که در این چند ماهه ی بی شادی زندگیم ، خبر پیوندت تنها چیزی بود که می توانست آنچنان خوشحالم کند که حتی تمام درد دل ها و غصه های برادرم پوریا را برای ساعتی فراموش کنم . 
خوشحالم . آنچنان خوشحال که نتوانستم بر وسوسه نوشتن غلبه کنم و اکتفا کنم به همان چند خط تبریکی که برایت فرستادم .
خواهر عزیز بزرگوارم ، ستاره ها و ملائک که هیچ ، امشب خدا پایکوبان و رقص کنان این پیوند را جشن گرفته است .

 

 

صرف نظر از تمام عناوین دیگر : برادر کوچکت طه


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 87/2/4 و ساعت 1:9 صبح | نظرات دیگران()

یادم نیست کی اما جایی نوشته بودم : " چندی است قلمم رسم خطاب پیش گرفته است . این تمرینی است که اگر به پایان برسد ، بی شک کنار گذاشته خواهد شد " کنار گذاشته نشد اما ! دلبسته ی این قلم شدم . دلبستگیی که تکرارم کرد در تکرار و تکرار و تکرار . تکراری که اگر دست از تکرارش برندارم بی شک محو خواهم شد از ذهن مخاطبم . سعیم را می کنم کودک اما بگذار آرام آرام دست از این اعتیاد بردارم . بگذار این بار هم برای تو بنویسم . برای تویی که گویا دردمان مشترک است ! هر دو معتاد شده ایم . تو به سیاهی زرورق و من به سیاهی جوهر . هر دو در بستر جامعه ای بزرگ شدیم که وادارمان کرده به این اعتیاد . به دنیا که آمدم در گوشم شهادتین را خواندند . شهادتینی که بوی مارکسیسم می داد ! شهادتینی که از انقلاب می گفت . به دنیا که آمدی در گوش تو هم شهادتین خواندند ، شهادتینی که بوی تند تریاک و حشیش از سر و رویش می بارید . حالا جای تعجب ندارد که من اینگونه گرفتارم و تو آنگونه .
در کلاس درس به ما گفته اند که برای جامعه شناس شدن ، باید دید کلی داشت و به قول نمی دانم کی : " باید دید جامعه شناس بر مبنای نسبی گرایی فرهنگی باشد " بگذار ساده بگویم یعنی همه را باید با خودشان مقایسه کرد .
اینجاست که می گویم من اینگونه در بندم و تو آنگونه . من محصور حصار قلمم و بس عجب که قلم خود محصور هزار چیز دیگر است و تو در بند ، زنجیر بنگ و افیون .
حالا چه فرق می کند ! بگذار فلانی در انظار جهانیان از آزادی مطلق در اینجا حرف بزند و چشمش را بر روی اشک های بی قرار محمد قوچانی ، بعد از تعطیلی دوباره هم میهن ببندد . حالا چه فرق می کند بگذار زنان را تعطیل کنند . آخر تو شاید ندانی ! زن موجود خطرناکی است مخصوصا اگر از حقوقش دم بزند . حالا بگذار دیگوی اسطوره در جواب امضای پیراهنش ، از اسطوره ی مردمی ما !!! نامه فدایت شوم پاسخ بگیرد و القابی چون مدافع آزادی و انسان دوست و فلان و فلان را بشنود ! چه اهمیتی دارد که او از بزرگترین قاچاقچیان مواد مخدر است ؟ چه اهمیتی دارد جان کودکان یازده ، دوازده ساله ای که چون تو هر روز در آرژانتین و مکزیک و پرو جان می دهند ؟ چه اهمیتی دارند کودکان معتادی که در کشور دوست و برادرمان ونزوئلا ، شب ها را به سحر نمی رسانند ؟
نه خودمانیم ، چه اهمیتی دارد ؟
چه اهمیتی داریم ؟ دارند ؟ دارید ؟ ...

.....................................................................................

پ . ن 1 : عکس متعلق به کودک دوازده ساله بلوچ است . ماده ی مخدر که در دست دارد ، وتکا نام دارد و از پاکستان وارد ایران می شود . بنا به گفته خودش این ماده نباید قورت داده شود و آن را زیر زبان می گذارند . هر نخودی که از آن زیر زبان می گذارند ، تنها 10 تومان قیمت دارد !!!

پ . ن 2 : استاد نسبی گرایی فرهنگی هیچ ربطی به صفری نداره که فردا قراره بگیرم ها !!!

پ . ن 3 :‏ احتمالا تا یک هفته اصلا تو اینترنت نیام . ( چقدر مهم )


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 87/1/31 و ساعت 12:31 صبح | نظرات دیگران()

برای دختری که دیروز آمدنش را جهان جشن گرفت و خدا گریه کرد !
برای حنای کوچک .
(( _ حالا بخواب پسر جانم تا من چارقد راضیه را بدوزم . خدا رحمت کند حاج آخوند پدر بزرگت را . می گفت : " دو وقت خداوند می خندد . بلند می خندد . یک وقت که خداوند می خواهد کسی را عزیز کند یا بزرگ ، همه دست به دست هم می دهند که آن فرد حقیر شود اما او هر روز عزیز و عزیزتر می شود . یک وقت هم می خواهند کسی را عزیز کنند اما خداوند نمی خواهد . هر کاری می کنند نمی شود . "
_ " خدا گریه هم می کند ؟ "
_ " چرا نمی کند . وقتی می تواند بخندد چرا گریه نکند ؟ "
_ " کی گریه می کند ؟ "
_ وقتی انسان ها گریه می کنند . وقتی کودکی می میرد . وقتی انسانی غیر از خدا هیچ راه و پناهی ندارد و دستش از زمین و آسمان هم کوتاه می شود . مادرم می گفت : " وقتی دختری به دنیا می آید هم ، خدا گریه می کند . می داند چه رنجی باید بکشد . "
_ " برای پسرها گریه نمی کند ؟ "
_ " نه پسر جان . پسرها فراموش کارند . با یک غوره سردیشان می شود و با یک کشمش گرمیشان ... " ))

راستش حنا جان این داستان برای خیلی پیش است ! امروز خدا آمدن دختری را زار می زند . آمدن پسری را گریه می کند .
این روزها خدا کمتر می خندد .

.........................................................

پ . ن : متن آبی رنگ برگرفته از کتاب زیبا و خواندنی سهراب کشان ، نوشته دکتر عطاالله مهاجرانی است

 

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در پنج شنبه 87/1/22 و ساعت 7:28 عصر | نظرات دیگران()

دیروز که صفحه صفحه کوچه های این سیاه شهر پیر را با پاهای خسته ام ، لخ لخ کنان ورق می زدم ، تنها به تو می اندیشیدم و به نامه ای که لاجرم مجبور بودم به نوشتنش برای تو ! ، نامه ای که نمی دانستم قرار است وصف حال شود یا شکواییه یا شاید مصیبت نامه ای بی انجام ، نامه ای که نمی دانستم قرار است از کجا شروع شود و نقطه ی پایانش در کجاست ، چه اینک هم نمی دانم کجا به اتمام می رسد .
ترسای پیر من ! ای حکیم مسیحا دم زندگی بخش بگذار ساده و بی پرده برایت بگویم : امروز آمدنت را هیچ کس به استقبال نخواهد آمد ... حتی خود من .
امروز ما بیچاره مردمان در مسلخ این شهر آنچنان گرفتار نانیم و آنچنان گرفتار نان کرده اندمان که دریغ از ساعتی که بخواهیم به استقبال تو بیاییم . ریشخند آور است ... ریشخند آور .
راستی اصلا آمدنت را چه سود ؟ که دیریست عصر اعجاز ها گذشته است و به قول آن ظریف* که به برادرت موسی نوشت :
(( دیر آمدی موسی !
عصر اعجازها گذشته است .
اکنون عصایت را به چاپلین قرض بده
تا کمی ... بخندیم ))
راستی را ! در میان این همه ضجه و ناله و خونابه ی اشک ، کمی بخندیم !!!
باور کن در بازار هزار رنگ این شهر از جاهلیت من و از ظالمیت دیگران این بزرگ غنیمتی است ... کمی بخندیم !
باور کن دیریست از هراس این نو گزمگان تازه به دوران رسیده ی بی رحم ، خنده ای بر لبان ماه رو دختران این شهر نقش نبسته است !
باور کن دیریست ساعت ها به صورت پر چین و شکن مادرم خیره می شوم تنها و تنها برای دیدن یک لبخند ، هرچند محو و گذرا .
باور کن دیریست خنده ای بر لبان برادرانم ندیده ام که می دانم اگر بخندند به جرم توهین به مقدسات و مقدس گشته ها ، مجرم شناخته می شوند .
راستی یادم رفت اول نامه ام بگویم : اینجا حال همه ی ما خوب است ....
اما تو باور نکن .*

..............................................................................

پ . ن 1 : شعر دیر آدی موسی ... برای شمس لنگرودی است .

پ . ن 2 :‏دو جمله آخر برگرفته از مجموعه نامه های علی صالحی است .

پ . ن 3 : عنوان متن هم که روشنه برای اخوان بزرگ است البته با کمی دست کاری
 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 87/1/19 و ساعت 11:33 صبح | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

نوای زمستان
طه ولی زاده
از زبان یک دانشجوی جامعه شناسی علامه طباطبایی خواهید خواند فردی که کورسو امیدی به آینده دارد : ...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 37
مجموع بازدیدها: 228103
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو
موسیقی وبلاگ من