سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 
امروز: جمعه 100 اردیبهشت 3

دلشوره ی عجیبی دارم ، از آن دلشوره هایی که سال هاست به سراغم نیامده . دستم به هیچ کار نمی رود ، حتی نوشتن هم برایم سخت شده است . قلم بر دستانم سنگینی می کند گویا تمام تلاشش را می کند تا بازم دارد از نوشتن . حتی کاغذ هم غریبی می کند ، سرکش شده است . خود را به دست باد سوزناک سپرده تا پر بکشد و شانه خالی کند از زیر بار سنگین دست هایم . هوا هم ابر است ابری که گویا تا ابد می خواهد اینگونه بی بارش بماند . آفتاب هنوز غروب نکرده اما چنان سرمای سوزناکی وجودم را در بر گرفته که از دست آفتاب هم کاری بر نمی آید .
دیگر صدای آواز شجریان را هم نمی شنوم که با تار علیزاده و کمانچه ی کلهر در هم آمیخته بود :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
و گر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است ....

انگار همه ی صدا ها در هم آمیخته شده اند ، هیچ صدایی را نمی توانم تشخیص دهم .
همه چیز آشفته ام می کند : همه ی صدا ها ... همه ی رنگ ها ، همه ی بو ها حتی تمیزی اتاقم هم آشفته ام می کند .
نمی توانم بخوابم . زمان را از یاد برده ام . انگار دیروز بود که چنگیز خون خوار وحشیانه یه سرزمینمان تاخته بود . کودکان فرار می کردند . جوان ها کشته می شدند . همه چیز تاراج شده بود . نه نه شاید هم اسکندر بود .
سرم درد می کند . کاش می توانستم قدری بخوابم .
مغول ها !!! مغول ها حمله کرده اند ...
کاری کنید !!!
کاری کنیم !!!
نفس ها گرم
دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلوراجین .
زمین دلمرده
سقف آسمان کوتاه .
زمستان است .

دلم برای بهار تنگ شده است . اینجا زمستان سر کوچ ندارد . اینجا گویا همیشه زمستان است ...

...................................................

پ . ن :‏ شعر ها از اخوان بزرگ است


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در یکشنبه 86/9/11 و ساعت 4:48 عصر | نظرات دیگران()

باغ بی برگ است

ابر خشم آلود

شیشه ها تب دار ، عرق کرده

باغبان بی کار .

پرسه و شبگردی ما در خزانی غم زده

باد وحشی

گریه ی دیوار

پاسبان خسته ی ماتم زده .

دست ما در دست یکدیگر

جنگل شولای عریانی ،

باغ بی برگی  ،

نغمهی غمناک باران شبانگاهی ،

برگ پاییزی :

بانگ آگاهی

.......................................................................................

شعر از خودم 

پ . ن : عبارت (( جنگل شولای عریانی )) ازشعر : (( باغ بی برگی )) اخوان بزرگ برداشت شده است


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/9/7 و ساعت 6:43 عصر | نظرات دیگران()

سلام .

امروز قلمم با یاد تو رقصش را آغاز کرده است . تویی که هرگاه می خواهم برایت بنویسم ، واژگان خجلت زده ناتوانی خود را بیان می کنند و قلم با آنکه می داند در زیر این بار خواهد شکست ، کمر خم نمی کند .

چه روز زیبایی بود دیروز . تا دو قدمیت آمدیم . تا آنجایی که دیدنت تمنای (( ارنی )) نمی طلبید ، جایی که شکوه و عظمتت فریاد می کشید : به راستی که اوست خالق یکتای ما .

سوز بود و باد برف وحشتناکی که منتظر لغزشی بود از پاهایمان تا ما را نیز با خود ببرد ، اما ما نشکستیم . آمدیم و آمدیم تا آنجا که تنها ما بودیم و تو .

مه بود ، مهی غلیظ که گویا تنها حجاب باقی مانده ی بینمان بود . سفیدی برف و مه چنان در هم آمیخته بود که از قله هیچ مرزی را نمی شد برای آسمان و زمین تصور کرد .

آنجا بود که فهمیدم چقدر کوچکم در برابر اراده و قدرت آنهایی که تا قله با آواز هایشان گروه را در تکاپو نگاه می داشتند . گویا تو به آنها نفس قرض داده بودی که اینگونه پی در پی می خواندند :

ره می خانه و مسجد کدام است ؟

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد گذارندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

ورای مسجد و می خانه راهی ست

بجویید ای عزیزان کین کدام است

برو عطار کو خود می شناسد

که سرور کیست و سر گردان کدام است

و ما این راه را آمدیم و چه زیبا بود آنگاه که دانستیم مسجد و می خانه بهانه هایی هستند برای درک تو حال آنکه ما تو را لمس کردیم آن هم بر فراز قله ی کرکس و این کاری بود که نه در میخانه و نه در مسجد به آن دست نیافته بودیم ...

........................................................

پ . ن 1 : دیروز با بچه های گروه کوه دانشگاه تهران صعودی به بام استان اصفهان ، قله ی کرکس که در نزدیکی نطنز است داشتیم ...

پ . ن 2 : به علت سرمای وحشتناک هوا متاسفانه نتوانستم از خود قله عکسی بی اندازم زیرا که در آردن دستکش مساوی خشک شدن انگشتان دست بود و چه بسا که باد دوربین را با خود می برد . اما چند عکس از دامنه کوه و سه ساعت اول صعود می گذارم .

پ .ن 3 : قله کرکس در ارتفاع 3900 متری از سطح دریا قرار دارد . و ما در طی صعودمان تا قله تقریبا 3700 متر را پیمودیم زیرا که مبدا صعودمان در ارتفاع دویست متری قرار داشت . صعود ما تقریبا شش ساعت طول کشید .

پ . ن : از محمد حسن هم برای گرفتن چند تا از این عکس ها تشکر می کنم .

پ .ن 5 : چقدر پی نوشت داشت این مطلب !!!

 

 اینم عکس ها :

 

نمایی از قله های کرکس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صعود

من و نیمی از گروه
 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 86/9/3 و ساعت 3:59 عصر | نظرات دیگران()

گر چه گلچین  نگذارد  که گلی باز  شود
تو بخوان مرغ چمن ، بلکه دلی باز شود

                                                                                                                                                                               ( اخوان بزرگ)
سال ها قبل هر زمان که روی بام خانه ی کاهگلی پدر بزرگ و در پناه باران ستاره ها می نشستیم ، پدر بزرگ چگور کهنه و سالخوردش را که گویا از هزاران نسل قبل به او رسیده بود ، از کنار رواق ایوان می آورد و شروع به نواختن می کرد .
هنگام نواختن پدر بزرگ ، همه ساکت می شدند . کوچک و بزرگ و پیر . پدر ها به آسمان خیره می شدند . مادر ها با انگشتان خویش گرد و خاک زمین را می کاویدند ، پیر ها به نقطه ای نا معلوم خیره می شدند چنان که گویی جوانی خویش را به مرور می نشستند و بچه ها با شور و اشتیاق به چهره ی این و آن نگاه می کردند و چه شب های شیرینی بود .ش
در آن شب ها که گاه من هم در رویا های کودکانه ی خویش گم می شدم و در ذهن خود آینده ای خیالی ترسیم می کردم ، گاه می دیدم من هم پیر شده ام و بر روی همان بام ، برای فرزندان و نوه های خودم چگور می نوازم .
پدر بزرگ رفت . چگور کهنه و سالخوردش نیز در کنج اتاق بی مهری زمان در هم شکست و پوسید و من ماندم و یک دنیا غم ، یک دنیا آرزو ، من ماندم و صدای چگور در پس انبار های تو در توی این ذهن خاک خورده ، من ماندم و بوی کاهگل .
آن روز ها گذشت و ما بی توجه به ترسیم آینده ی خود در رویا های کودکی ، بزرگ شدیم .
آن روز ها گذشت و ما تازه دانستیم که در کجا زندگی می کنیم . آن روز ها گذشت و ما فهمیدیم زمانه ای که ما در آن زندگی می کنیم ، هیچ ربطی به فرهاد و کاوه و آرش قصه های پدر بزرگ ندارد .
آن روز ها گذشت و ما دانستیم در جایی زندگی می کنیم که فوران زندگی های پوچ باعث فراموشی چگور شده است . در جایی که دستگاه های کامپیوتری سبب شده است که دیگر هیچ کودکی نتواند رقص پنجه های پدر بزرگ خویش را بر روی سیم های زیبای چگور ببیند .
در جایی که مسولان و سردمدارانش برای کسب ترفیع و مدال و درجه های پوچ و پوشالی ، شب های کویر را فراموش کرده اند . پدر بزرگ را فراموش کرده اند و صدای چگور را در خود کشته اند .
اما زیبا و غم انگیز است وقتی در میان این همه همهمه هنوز صدای مبهمی از چگور بگوش می رسد .
باز هم یاد پدر بزرگ افتادم ، چگور می زد ، می گریست و می خواند :

شو تا به شو گیر ، ای خدا ، بر کوهسارون
می باره بارون ،  ای خدا  ،  می باره بارون
از خان  خانان  ،  ای خدا  ،  سردار بجنورد
من شکوه دارم ،  ای خدا ،  دل  زار  زارون
آتش   گرفتم  ،  ای  خدا  ،  آتش   گرفتم
شش تا جوونم ،  ای خدا  ، شد تیر بارون
ابر   بهارون  ،  ای  خدا  ،  بر  کوه   نباره
بر  من بباره  ،  ای  خدا  ،  دل لاله زارون

..................................................................................................

پ . ن : متن های قبلیم رو به دلیل سرعت پایین لود صفحه آرشیو کردم .

پ . ن 2 :‏ در راستای سوال برخی دوستان باید بگویم : چگور ( بر وزن chogur ) سازی است از خانواده آلات موسیقی رشته ای مقید از رده تنبور که به آن دو تار نیز می ویند . نیز ( چگر ) . ساختمان این ساز تشکیل می شود از یک کاسه طنینی گلابی شکل و دسته ای مانند دسته تنبور . کاسه اش از سه تار بزرگتر است . دو تار فلزی دارد و به همین سبب به آن دو تار می گویند . نواختن این ساز هنوز هم میان شرق نشینان ایران مخصوصا ترکمانان و اهالی آذربایجان ایران رایج است


 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در شنبه 86/8/26 و ساعت 11:8 صبح | نظرات دیگران()

در حالی که پله های مترو ایستگاه طالقانی را یکی یکی پشت سر می گذارم با خود کنفرانسم را مرور می کنم. کلاسم چهل و پنج دقیقه ی دیگر شروع می شود . سعی می کنم فکرم را از کنفرانس بیرون بیاورم . کتاب روزنامه پیچ شده ای را از کیفم در می آورم . هنوز لای کتاب را بازنکرده صدای گام های خشن واگن ها را می شنوم . کتاب را در دستم می گیرم و وارد واگن میشوم .

صدایش با صدای گوینده که رسیدن به هفت تیر را اعلام می کرد در هم می رود .

می گوید : (( چه محافظه کار . )) بر می گردم . زنی است جوان که از نگاهش میفهمم به من اشاره داشته است . لبخند روی لبهایش به خنده وادارم می کند . از قیافه ی مات و مبهوتم می فهمد که هنوز قضیه را نگرفته ام . می گوید : (( کتاب را گفتم . چه نیازی به این همه روزنامه که دورش پیچیدی )) . نمی دانم چه بگویم . شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم : (( از نمایش بازی کردن بدم می آید . سلام )) . سلام می کند .

می پرسد : دانشجویی ؟ 

می گویم : هی همچین . شما چی ؟

چهره ی زیبای خندانش به محزون ترین چهره ها تبدیل می شود . احساس می کنم بغض راه گلویش را سد کرده است . سرش را تکان می دهد .

سریع می گویم : ببخشید نمی دونستم نباید ...

حرفم را قطع می کند : (( نه نه مقصر شما نیستید که طلب بخشش می کنید )) تلخی لبخند روی لبهایش نگاهم را به سمت زمین باز می گرداند . سکوت سختی بینمان بیداد می کند . انگار که شکستنش محال است . هر دو می دانیم کسی که باید این سکوت را بشکند من نیستم .

می گوید : (( بچه که بودم تمام آرزو هام به دانشگاه ختم می شد . دانشگاه بهشت ذهن من بود ولی ... راستی شما کجا پیاده میشید ؟ ))

_ باید مفتح پیاده می شدم ولی ترجیح میدم ادامه این صحبت را بشنوم .

می خندد : (( من هم باید مفتح پیاده می شدم ولی ... ))

هر دو می خندیم . احساس می کنم خنده اش از صمیم قلب است .

به ایستگاه که می رسیم خط را عوض می کنیم .

_ می گفتید ؟

_ (( بچه که بودم بزرگترین آرزوم رفتن به دانشگاه بود . همیشه بهترین شاگرد توی مدرسه بودم تا اینکه هفده سالم شد . یه روز یکی زنگ خونه رو زد و گفت که خواستگاره . یه مرد سی ساله . با اینکه مرد مطلقه بود بابام موافقت کرد چون ما وضع خوبی نداشتیم و اون وضع خوبی داشت. من هم که مهم نبودم . سر عقدمون از شدت گریه توان بله گفتن هم نداشتم . نمی خواستم بگم . اصلا نمی دونم خودم بله رو گفتم یا یکی دیگه .

برای منی که فقط با اجازه اون مرد حق داشتم از خونه بیام بیرون فکر دانشگاه مسخره ترین فکر ممکن بود . حتی اون نذاشت سال آخر رو هم تو مدرسه بخونم . ))

  در تمام مدتی که حرف می زد نگاهش رو به زمین دوخته بود . باز هم اون سکوت نفرین شده انگار که بر همه چیز حاکم شد .

با هم از قطار پیاده می شویم  .

می پرسد : (( راستی اون کتاب کتاب چیه ؟))

تمام تلاشم رو صرف این کردم که چشمانم از بغض گلویم با خبر نشوند .

گفتم : (( مادر ))

_ (( ماکسیم گورکی ؟ ))

_ (( آره ))

_ (( پلاگه را خوب می شناسم . مظهر زن رنج کشیده . زن فراموش شده ))

مثل همیشه چشمانم با خبر شدند . اشک از چشمان سرازیر می شود . به دیواری تکیه می دهم .

می گویم : (( این روز ها صحنه هایی را دیده ام و خبر هایی را شنیده ام که چشمان را کم طاقت کرده اند . چه کسی گفته است مرد گریه نمی کند ؟ کدام حاکم زور گوی روزگار ؟ ))

می گوید : (( می دانم که نمایش بازی نمی کنی . ))

می گویم : (( می خواستم اما نتوانستم . نتوانستم چشمهایم را با خبر نکنم از این همه درد از این همه رنج .))

چشمانش تر می شود . ساعت خیابان را نگاه می کنم . عقربه هایش به حالت هشدار نشان می دهند که نیم ساعتی از آن چهل و پنج دقیقه گذشته است .

خداحافظی می کند .

می فهمم که وقت گذاشتن نقطه ی پایانی این داستان است .  خداحافظی می کنم .

با هر قدم از هم دور می شویم . من به سوی داستان خود می روم و او به سمت داستان خود  اما این درد مشترک ، این درد کهنه ی چرک کرده که پشت چهره نمایی ها و دورویی ها و خودنمایی های از ما بهتران دیده نمی شود همچنان با ماست .

 

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 86/8/14 و ساعت 4:16 عصر | نظرات دیگران()

دلی سر بلند و سری  سر به  زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور

چه کنم که قلمم رسم خطاب پیش گرفته است . این را در خود تکرار شدن مپندار که این تمرینی است که اگر به پایان برسد بی شک کنار گذاشته خواهد شد .

سلام قیصر عزیز .

ببخش اگر مثل همیشه دیر به یادت افتادیم . ببخش اگر تو را هم همچون دیگر کوچ کردگان از پشت شیشه های عمیق قاب عکس های بزرگت آن هنگام که رفته بودی ، دیدیم . ببخش اگر نفهمیدیم آن قطار کودکی هایت که از آن در شعری یاد کرده بودی ( همان که هرگز انتهایش را ندیده بودی ) از کجا آمده و کجا هست و کجا می رود . ببخش اگر حتی یک بار هم از تو نپرسیدیم که چگونه می شود مثل تو شعر گریه ی گیاه را سرود . ببخش اگر نم اشکت را درک نکردیم وقتی که می خواستی دستمال نم دار روی پیشانی بیابان تب دار بکشی . یادم آمد ... دستمالت را نان ماشینی در تصرف داشت ...

اولین کتاب شعری که خودم با پول تو جیبی آن روزهایم گرفتم کتاب تو بود . البته گزیده ی اشعارت که پول اندک من گویا استحقاق چند شعر بیشتر را نداشت .

نمی دانم چرا مدتی است که چشم هایم به کوچک ترین اشاره و بهانه توان خویش از دست می دهند . نمی دانم ...

چه زیبا می شود گوش دادن به آهنگ رقص سماع حسین علیزاده این استاد بزرگ ، وقتی با تو گفتگو می کنم . راستی اکنون تو پیاله به دست با کدام شاعر می رقصی ؟ با کدام بزرگ ؟ با مک نیس یا نیما ؟ با جبرئیل یا دیگری ؟ شنیده ام آنجا همه زبان هم را می فهمند . شکسپیر را اگر دیدی بگو : لیلی ما الهه ای است در برابر ژولیتت . بگو فرهاد پادشاهی است در مقابل رومئو . هرچند عشق عشق است ، فرهاد و رومئو نمی شناسد ...

خلوتت را با حرف هایم بهم زدم . راستی وقتی در بازوان خدا آرام گرفتی ما را هم به یاد بیاور ...

 

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در چهارشنبه 86/8/9 و ساعت 11:9 عصر | نظرات دیگران()

 

به چه تکیه داده ای کودک ؟

نگاه کن این زباله دانی شکسته و رنگ و رو رفته است ، نه شانه های پدرت ، نه آغوش مادرت .

به کجا می نگری ؟ در جست و جوی چیست این نگاه پر معنایت در اعماق این آسمان آلوده ی هفتاد رنگ از جاهلیت من ، از ظالمیت آن ها ؟

به کجا می نگری ؟ این نگاه سرشار از سرزنشت از چیست ؟

اما نکند روی برگردانی و به چشمان من نگاهی حتی گذرا تر از عقربه ی ثانیه شمار بکنی . مبادا …

که چشمان خیس من شرمسارند از دستان کوچک معصومت ، که اینگونه به جبر زمان به سیاهی نشسته اند ، شرمسارند از لباس ژنده و بی رنگ و رویت ، شرمسارند از  پاهای نحیفت که نمی دانم در روز های سرد و سخت چگونه می خواهی از آن ها محافظت کنی . 

کودک ! این گونی سالخوردت را از هر که به ارث برده ای ، برای شانه های باریکت بیش از اندازه بزرگ است وقتی که مملو شود از تجمل گرایی من ، از بی دردی هم نسلان من ، از بی توجه گذر کردن پدران ما .

کودک ! …

نه …. نه … مرد ! این چه حکمتی است که تو هنوز بر روی پاهای خودت نایستاده ، انگار که صد ساله شده ای ؟

مرد ! بزرگی درد تورا وقتی که از کنار ویترین های فخر فروش مغازه های رنگارنگ می گذری ، هنگامی که دست کودکی را در دستان گرم مادرش می بینی ، هنگامی که به غذاهای هزار رنگ آنسوی شیشه نگاه می کنی ، تنها و تنها خودت هستی که درک می کنی که این حد از تحمل رنج برای انسان های پر آلایش هزار چهره ی امروز براستی که غیر قابل درک است و فهمش محال .

بیهوده است اگر بخواهم با حرف هایم قلب کوچکت را تسکین دهم که قلب سیاه من هرگز و هرگز این کار بزرگ را قادر نیست .

دنیا یی حرف ناگفتنی دارم با تو مرد .

اما …

…………

…………….

 

پ.ن : هنرمند عکاس این عکس جناب آقای : سپهر صمدیان هستند . متاسفانه نمی دونم چه جوری بهشون خبر بدم که از عکسشون استفاده کردم .

این هم لینکش : http://www.foto.ir/Gallery/ShowImage.aspx?ID=44549


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در سه شنبه 86/8/1 و ساعت 12:43 صبح | نظرات دیگران()

هر انسانی بی شک خطا هایی را در گذشته مرتکب شده است . خطاهایی گاه بزرگ و گاه کوچک . خطاهایی که _ مثل تمام حوادث خوب و بد _ سازنده ی زندگی امروز ما هستند . مهم این نیست که چه خطایی را مرتکب شده ایم . مهم این نیست که دیگران راجع به آن ها چگونه قضاوت می کنند . مهم این است که ما امروز چه احساسی نسبت به زندگیی داریم که برای خود ساخته ایم .

بزرگی می گفت : (( خاطراتی را که نمی توان فراموش کرد خاطراتی هستند که یادآوریشان قالبا زیبا و دلنشین است . ))

با وجود تمام اشتباهاتی که در گذشته انجام داده ام ، نه تنها هیچ هراسی از گذشته ام ندارم بلکه بیش از حد دوستش می دارم .

تلاش کرده ام و تلاش کرده ام تا امروزم را زندگی کنم . دیروز هر چه بود گذشت . تمام شد . هر چند تجربه ی بی نظیری بود . سعی کرده ام تا اشتباهات دیروز را امروز مرتکب نشوم . هیچگاه نخواستم بر روی خاطرات تلخم پرده ای بکشم تا کم کم به فراموشی بسپارمش . هیچ گاه ترسی نداشته ام از عملی که روزها ، ماه ها . شاید سال ها پیش انجام داده ام .

شجاعانه خواهم ایستاد بر پای تمام خطاهایم . که اگر آن ها نبودند ، دیگر معلوم نبود امروز این من اینجا نشسته باشد .

تمام این متن را در جواب عزیز بسیار عزیزی نوشتم که امروز خطایی را از گذشته به یاد من آورد _ هرچند نمی دانست که خطااز جانب من بوده است و اگر من جای او بودم نیز شاید همین کار را می کردم _

دوست من ، صد بار گفتم از گذشته ام هراسی ندارم و باز هم می گویم زیرا که امروز از زندگیم راضی و خوشحالم و از برای این زندگی سربلند .

زیاده حرفی نیست .


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در پنج شنبه 86/7/26 و ساعت 1:59 صبح | نظرات دیگران()

می گویند : (( زمین خوردن های مکرر آدم را پوست کلفت می کند . ))

بله ... بعضی از زمین خوردن ها واقعا آدم را پوست کلفت می کنند . اما فقط بعضی از زمین خوردن ها ! نه همه ی آنها و نه در هر شرایطی و هر زمینی !! زمین خوردن هایی هم هست که پوست زانوی آدم را بدجوری می برد . و پوست آرنج ها را و تن را مجروح می کند ، گاهی روح را .... شاید به طور دائم ....

شاعری می گفت : (( من تا خودم سرم به سنگ نخورد نه درد را می فهمم نه سنگ را )) . و یک بار سرش به لبه ی یک جوی آب خورد و دیگر هیچ دردی را حس نکرد و همه فرصت ها را هم برای تکرار درد ، به قصد شناخت عمیق آن و انتقالش به دیگران از داد .

__ تکرار همیشه ایجاد مهارت نمی کند ، درست است . و یا مهارت را افزایش نمی دهد تکرار مثل همه چیز حد و حساب دارد . تکرار گاهی بسیار مفید است اما اگر از مقدار معینی بگذرد ، تحلیل می برد ، فرسوده می کند و آزار می دهد . __

این تفاوت آشکاری است که من امروز با من دو سال پیش دارم و در خود احساس می کنم .

من دو سال قبل می گفت : (( باز هم ........... باز هم .......... و باز هم زمینم بزنید ، نمی ترسم ، زمینگیر نمی شوم ، از پا نمی افتم . ))

من امروز می گوید _ گاهی زیر لب می گوید _ : (( بگذارید کمی خستگی در کنم ، زنگ را بزنید ، سوت را بکشید ! آخر بی انصاف ها استراحتی بدهید . زانو هایم درد می کند . روحم درد می کند . روحم تب کرده داغ داغ است . دستتان را بی زحمت بگذارید روی روحم .... می بینید ؟ ))

تب بر های قوی ؟ آنتی بیوتیک ؟ قرص های بی رحم ؟

نه ......نه ........نه . اینها با تن کار دارند با استخوان با پوست گذرایی که همین امروز و فردا می گذرد اما نه با چیزی بسیار عظیم تر . نه .

من نمی گویم تحمل حدی دارد و نگفته ام . شاید هم نداشته باشد . اصلا شاید حدش درست برابر فشاری باشد که درد به وجود می آورد . خدا می داند .

انسان پیوسته رکورد های پرش خود را می شکند و رکورد های تحمل را . تحمل ، منهدم نمی کند . انهدام از یک نواختی تحمل است به تحمل به تحمل ...

درست است که راه را بر منزلگاه ترجیح می دهم و خالصانه باور دارم (( در راه هدف مردن ، در قلب هدف مردن است )) اما همچنین ایمان دارم که خستگی در پیوستگی راه است .

چه قدر دلنشین است اگر در راه به یک جرعه آب یا شربت آبلیمو در یک لیوان بزرگ مسی با چند تکه از آن یخ های شناور بلورین ، مهمان شویم و آمده ی رفتن باقی راه .

من باز خواهم رفت ، تردید مکن .

اینجا لنگر نخواهم انداخت حتی اگر زیبا ترین جای زمین باشد .

من ترک نشاط نکردم فقط کمی افسرده ام . من نشکسته ام فقط کمی خسته ام .

چه خاصیت که روی غم پرده یی رنگین بکشیم و نشاطی بزک کرده به دیگران تحویل دهیم ؟

چه خاصیت که ترس را انکار کنیم تا شهامتی کاذب و ریا کارانه به دیگران تحویل دهیم ؟

اصلا نشاط ، غم نداشتن نیست . غم داشتن است و با قدرتی که در توانمان است غم را عقب زدن و مهار کردن . اصلا شجاعت ، نداشتن ترس نیست . داشتن ترس است و آگاهنه بر آن غلبه کردن .

خب دیگه خیلی حرف زدم . می ترسم حرفام تا یک ماه ته بکشد و برای هفته ها دیگه چیزی نداشته باشم . ( البته بعید می دانم )

...

....

.....

باز هم قدری بیاندیشیم

-------------------------

پ . ن : هر کار کردم فونتم درست بشه نشد که نشد . نمی دونم این پارسی بلاگ چش شده

 


 نوشته شده توسط طه ولی زاده در دوشنبه 86/7/23 و ساعت 11:57 عصر | نظرات دیگران()
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
درباره خودم

نوای زمستان
طه ولی زاده
از زبان یک دانشجوی جامعه شناسی علامه طباطبایی خواهید خواند فردی که کورسو امیدی به آینده دارد : ...

آمار وبلاگ
بازدید امروز: 16
بازدید دیروز: 37
مجموع بازدیدها: 228110
جستجو در صفحه

لوگوی دوستان
خبر نامه
 
وضیعت من در یاهو
موسیقی وبلاگ من